در سکوت شب، صدای ناله‌ای... باغبانی در فراق لاله‌ای با دلی تنگ و نگاهی بی‌قرار می‌کند زاری چنان ابر بهار کنج خانه سوگوارِ یک نفر سال‌ها در انتظار یک خبر قاب عکس کوچکی در دست داشت بوسه بر پیشانی گل می‌گذاشت خاطرات لاله را بو می‌کند غربتش را آب و جارو می‌کند بر لبانش ذکر بی‌تابی نشست ضجّه‌ای زد، شیشهٔ صبرش شکست در میان گریه‌ها خوابش گرفت در اتاقش بی‌صدا خوابش گرفت در شبی که طاقتش را طاق دید، باغبان، خود را میان باغ دید لاله‌ای خندان و خوش‌سیما و مست در کنار باغبان آمد نشست لاله، دست باغبان را بوسه زد باغبان هم چشم آن را بوسه زد گفت: سهمم خاطراتی بیش نیست رفتی و از رفتنت باید گریست برنگشت ای لاله‌ام! گلبرگ تو باغبانِ خسته شد دق‌مرگ تو لاله گفت: ای خسته از این انتظار! می‌شود فردا زمستانت، بهار اا اا صبح فردا دامنش گلبرگ داشت... عطیه عوض‌نیا ۱۶ مهر ۱۴۰۳ [@RAHAN_POEM]