❌برگرفته از داستان واقعی❌ دم دمای صبح بود... بعد از یک خواب یهو از خواب پریدم و دیدم آرشام کنارم نیست! سابقه نداشت شب از خواب بیدار بشه ولی بعد از اون لعنتیه وحشتناک درگیر چیزی شد که حتی فکرشم نمیکردم😓 .....! ناگهان صدای ناله ای عجیب از طبقه ی پایین به گوشم رسید فورا از تخت اومدم پایین و بسمت صدا میرفتم که دستای گرم و لرزونی روی شونم احساس کردم وقتی برگشتم آرشامو دیدم که با به خون نشسته میکرد و بهم میگفت:...😱😰❌🔞 📌ادامه ی داستان واقعی👇☠ https://eitaa.com/joinchat/1176503195C6a5901d929