✅غیرت 🔸🔸🔸🔸💠🌺💠🔸🔸🔸🔸 یادم هست که نشسته بودیم سر فلکه که سید حمید آمد.باهم رفیق بودیم. سلام کرد و گفت:شما از جبهه برگشتید؟ چرا دیگه نیامدید جبهه؟ گفتم دلم می خواهد بیایم جبهه ولی الآن برنامه ام جور نیست. بار دیگر مرا دید و همین را گفت.من هم بهانه آوردم. تا اینکه یک بار به صورتم خیره شد و برگشت به من گفت: یک روز توی بُستان سوار ماشین بودم. از یک ماشین که در حال عبور بود یک بسته به بیرون پرتاب شد! من ماشین رو نگه داشتم و رفتم بسته را برداشتم. دیدم آن بسته یک نوزاد است!!نوزاد را برداشتم و به سرعت به تعقیب ماشین پرداختم. هر طور بود جلوی ماشین را گرفتم و داد زدم: بچه مال کیه؟ چرا این کار رو کردید؟مگه دین و ایمان ندارید؟ مگه رحم و مروت ندارید که با یک نوزاد این گونه رفتار می کنید؟ یک دختر جوان در آن ماشین بود، داشت گریه می کرد.با حالت گریه گفت: من یازده ماه اسیر بعثی ها بودم. این بچه مال آنهاست. ثمره تجاوز آن ها به ناموس ایرانی است.😔 سید حمید این را گفت و حرکت کرد برود.من مات و مبهوت صحبت او بودم. خیلی به غیرتم بر خورد. انگار یک نفر کشیده ی محکمی زد توی صورتم. به سید گفتم: صبر کن . کی میخوای بری جبهه؟من همرات میام. سید گفت: چطور شد؟این قدر ناگهانی تصمیم گرفتی؟ گفتم نمی دانم چی شد;حس کردم بعثی ها الان پشت دروازه ی شهر هستند. 🌷شهید سیدحمید میرافضلی 📚پابرهنه در وادی مقدس.ص۳۸ 🔸شادی روح شهدای با غیرت کشور عزیزمون ایران، صلوات رهپویان بصیرت 🇮🇷 eitaa.com/Rahpooyan_basirat