∞!
#دیپلماسے_زندگے🆗😎 ¡∞
#کنترل_ذهن 39
📌خلاصه اینا هم انقدر اصرار کرده بودن تا بالاخره علامه طباطبایی اجازه دادن.
اما آخرش علامه گفته بود که شما اون مرتاض رو خواستید بیارید ولی من کاری بهش ندارم و باید به کارای نوشتن 📝 بپردازم.
♣️ بعد اون آقا رو آوردن پیش علامه و بهش گفته بودند ببین یکی از آدمهای قوی ما ایشونه.
اون مرتاضه گفته بود حالا ببینید من چیکارش میکنم!😏
بعد اومد و نشست یه کناری، حضرت علامه هم کنار میز کوچکی مینوشت....🖊
یه سلام و علیکی کردن...
بعد این مرتاضه هی نگاه میکرد به علامه و...
ما که نمیدونستیم چی میگذره، چه امواجی داره رد و بدل میشه...😐😁
بعد علامه هر چند وقت یکبار سرش رو بلند میکرد و یه نگاه 👀 میکرد به این مرتاضه،
اینم آه، و فریاد میکشید و پرت میشد یه طرف و یه کارهایی میکرد!!! 🧟♂
🖇 بعد از دو سه مرتبه که اینجوری شد، گفت: بابا این کیه من رو آوردید پیشش؟این کیه آخه؟😤😁
من تمام قدرتهام رو برای منصرف کردن فکر این و ازبین بردن تمرکز و توّجهش بهکار میبرم 🖤
▪️اما یه نگاه به من میکنه تمام زحمات من رو به هدر میده.🤕
✍ادامه دارد ...
تحلیلگـــــر روابط باش🙃👇
°|🎁🔝|°
Eitaa.com/Rasad_Nama