رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
سر‌ سفره‌ عقد‌ نشستہ‌ بوديم، عاقد‌ ڪہ‌ خطبہ‌ را‌ خواند، صداے‌ اذان‌ بلند‌ شد. حسين‌ برخاست، وضو‌ گ
شهید🌹مهدی باکری ‌ صبـح زود حمیـد مے خواست بره بیرون، برایـش تخم مرغ آب پز کرده بودم🥚🍴 وقتے رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایسـاده بود 😱 همین کہ تخم مرغ ها را برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش 😱🥺 هـم عصبانے بودم که اومـده بود تو آشپزخانہ هـم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه😰 حمید سریـع خودشـو رسـوند تو آشپزخانہ و بـا خونسردے بهـم گفت : آروم باش،تا تو آروم نشی بچه رو دکتر نمی برم😟❗️ این قـدر با نرمی و خونسردی باهام حرف زد تا آروم شدم😊 یه هفته تموم می بردش دکتر بهم می گفت : دیدی خودتو بیخود ناراحت کردی😞 دیدی بچه خوب شد😉 ❀❀ @Refighe_Shahidam313 ┄┅═❁✌️❤️💚❤️✌️❁═┅┄