💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚 💚 #𝙿𝙰𝚁𝚃_108 🧡 🎻 بابا مکثی کرد و گفت: -تو محمدرضا رو دوست داری؟ مامان: معلوم هست چی... بابا با بالا آوردن دستش حرف مامان رو قطع کرد. سرم رو پایین انداخته و بودم و به فرش چشم دوخته بودم. بابا: دوسِش داری؟ مکثی کردم و مِن‌مِن کنان گفتم: _ب...بله بابا! نگاه سنگین مامان رو حس کردم، صدای ضربان قلبم رو می‌شنیدم. بابا: خانم، برای فردا شب یه لیست خرید درست کن بده بهم فردا اول صبح برم برای خرید، فردا شب میان خواستگاری.! با اشاره بابا از جام بلند شدم و پشت سر محمدرضا وارد اتاقم شدم. محمدرضا روی صندلی نشست و من هم روی تخت نشستم. سرم پایین بود و منتظر بودم تا محمدرضا سر حرف رو باز کنه! محمد: فکر نمی‌کردم الان بتونم اینجا باهاتون حرف بزنم، شما چطور؟ مکثی کردم و گفتم: _منم فکر نمی‌کردم. محمد لحظه‌ای سکوت کرد که گفتم: _یه سؤال داشتم ازتون! محمد با تعجب نگاهم کرد و گفت: -خب بپرسین. _شما منو، واقعا دوست...دارین، یا به خاطر مراقبت از مائده، می‌خواید با من ازدواج کنید؟ از سؤالم جا خورده بود. لحظه‌ای مکث کرد و گفت: -وقتی اون روز بهم گفتین که می‌خواین از مائده مراقبت کنین، با خودم گفتم عجب رفیقی! نشستم فکر کردم، وقتی یه نفر می‌تونه اینطوری پای رفیقش وایسته، پس لابد می‌تونه همینطوری، پشت همسرش مثل یه کوه وایسته. نگاهی بهش کردم که ادامه داد: -بعد از فوت هدیه، شما جای هدیه رو برای مائده پر کردین، کارتون رو به خاطرش ول کردین. محمد داخل همین چند جمله‌اش، به همه سؤال‌هام جواب داد. به انتخابم شک داشتم ولی الان میتونم بدون تردید بهش نگاه کنم و بگم که دوسِش دارم. ‹محمدرضا⁦👇🏻⁩› جعبه حلقه رو باز کردم و به ست حلقه داخلش نگاه کردم. با اومدن فاطمه جعبه رو بستم و روی داشبورد گذاشتم. فاطمه کنارم نشست که گفتم: _وسایلاتو خریدی؟ فاطمه: آره بریم. به سمت خونه فاطمه راه افتادم. فاطمه و مائده رو جلوی در پیاده کردم و بعد خداحافظی دور زدم به سمت خونه عمو! مدام حرفامو توی ذهنم تکرار می‌کردم. جلوی در خونه عمو از ماشین پیاده شدم و روبروی در ایستادم. زنگ آیفون رو فشار دادم که صدای زن‌عمو از پشت آیفون اومد: -بله؟ _محمدرضام! زن‌عمو: سلام بیاتو! با باز شدن در وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم. ادامـه‌دارد . . . بھ‌قلـم⁦✍🏻⁩"محمد‌محمدۍ🧡" 💚 🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱