💙
💍💙
💙💍💙💍
💍💙💍💙💍💙
💙💍💙💍💙💍💙💍
#از_سیم_خاردار_نفست_عبور_کن
#قسمت۱۴۷
سر میز شام دوباره تصادفی کیارش روبهروی من نشسته بود و غذا خوردن را برایم سخت کرده بود. یعنی معنی برج زهرمار را قشنگ در آن لحظه ها متوجه شدم. نمی دانم کیارش چرا اینقدر تلخ بود... با گره ای که به ابروهایش داده بود رو به آرش گفت:
–یه مهمونی میخوام بدم، بچه هارو دعوت کنم. تو و خانمتم باید باشید. لباسهای درست و حسابی بپوشیدا.
میدانستم منظورش من هستم. ولی منظورش را درک نکردم.مادر شوهرم با استرس پرسید:
–کجا میگیری پسرم؟
–همینجا، شامم از بیرون میارن.
دوباره مادر آرش پرسید:
–چند نفرن؟
–نگران نباش مادر من، سرجمع بیست سی نفرن. دونفرم میان کارهارو انجام میدن. شما اصلا نمیخواد خودت رو اذیت کنی.
مژگان گفت:
–کیارش اینجا کوچیکه ها.
کیارش نگاهی به سالن انداخت و گفت:
–پس شاید خونهی خودمون گرفتیم.
آرش گفت:
–چه کاریه آخه داداش، عروسی دعوتشون میکنیم دیگه.
کیارش با خشمی که سعی در کنترلش داشت گفت:
–اونا از این جور عروسیهای مسخره نمیان. مگه قرار نشد کنسل بشه؟
همین جشن کوچیک رو میگیرم، بعدم میگم به جای جشن عروسیتون میرید سفرخارجه.
چقدر نظر دوستانش برایش مهم است. از دروغ بزرگی که گفت لبهایم به لبخند کش آمد و به آرش نگاه کردم.
کیارش که متوجهی خندهی من شد، با تاکید رو به آرش گفت:
–توجیهش کن، چطوری باید لباس بپوشه ها. آرش حرفی نزد و خودش را مشغول غذایش کرد.
من هم زیر نگاههای خشمگین کیارش با چه فلاکتی شامم را خوردم.
شام که چه عرض کنم بگو شوکَران(یک نوع زهر)، البته من که سقراط نیستم ولی کیارش خیلی شبیه قضاتی بود که حکم شوکران سقراط را تأیید کردند.
چقدر طرز لباس پوشیدن من برایش مهم شده بود. از حرفهایش حس بدی پیدا کردم. بعد از این که برای جمع کردن میز کمک کردم. به سالن آمدم و کنار مژگان نشستم. آقایان نبودند.
نگاه سوالیام را به مژگان انداختم که گفت: رفتن تراس حرف بزنن.
دلم شور زد.پرسیدم:
–در مورد چی حرف بزنن؟
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– چه می دونم. لابد در مورد مهمونی.
با تردید گفتم:
– یه سوال بپرسم؟
ــ چی؟
ــ آقا کیارش منظورشون چی بود، از این که به آرش گفت لباس درست و حسابی بپوشیم؟
مژگان اشارهای به چادرم کردو گفت:
–منظورش به تو بود. یعنی اینجوری چادرچاقچوری نباشی.
پرسیدم:
–اون از من بدش میاد؟
ــ نه، فقط با ازدواجتون مخالف بود و به خاطر آرش کوتاه آمد.
ــ یعنی تو خونتونم با تو اینقدر عصبانیه؟ یا میاد اینجا منو میبینه اینجوری میشه؟
تلخندی زدو گفت:
– نه اینجوری که نیست، ولی مثل آرشم اینقدر مهربون و شوخ نیست.
زیادم اهل حرف نیست.
باور کن میایم اینجا خیلی حرف می زنه، تو خونه که تا من باهاش حرف نزنم، چیزی نمیگه.
کلا با آرش خیلی راحته و زیاد باهاش حرف می زنه و دردو دل میکنه.
خواستم بگویم خودت هم کلا با آرش راحتی...ولی نگفتم، زمزمه وار گفتم:
–همه با آرش راحتن.
با لبخند گفت: از بس مهربونه.
در دلم گفتم:
–اونم از شانس منه که با همه مهربونه.
کمی با مژگان در مورد تغذیه حرف زدیم که مادر آرش با ظرف میوه آمدو کنارمان نشست و گفت:
–کیارش گفته هفتهی دیگه جشن رو میگیریم. میخواد یه مسافرتی بره، وقتی برگرده همه رو دعوت میکنه. راحیل جان تو چی میپوشی؟ کجا آرایشگاه میری؟
با چشمهای از حدقه در آمده پرسیدم:
–مگه مهمونی نیست؟ آرایشگاه برای چی؟
مژگان گفت:
–چرا، ولی مهمونی بزن و بکوبیه.
با دهان باز گفتم:
–اگه دوستهاشون با خانواده میان و بزن و بکوبم دارید، پس خانما کجا میرن؟
مژگان و مادر شوهرم نگاهی به هم انداختند و خندیدند.
–عزیزم، هر کس پیش شوهر خودش میشینه دیگه. کجا میخوان برن.
گیج به مژگان نگاه کردم.
آرش و کیارش جلسهشان تمام شد و تشریف آوردند. اخم های آرش در هم بود. با تعجب نگاهش کردم.
کنارم نشست و سیبی از جا میوهای برداشت و با حرص شروع به پوست کندن کردو گفت:
–چرا این جوری نگاهم می کنی؟
با ابروهایم به اخمش اشاره کردم و گفتم: چی شده؟
آرام گفت:
– هیچی بابا کیارش واسه یه هفته می خواد بره ترکیه.
–همین؟
–نه، خیلی چیزها هست که باید در موردش حرف بزنیم.
اگه منظورت پارتیه که برادر گرامیتون میخوان بگیرن، در جریانم.
باتعجب گفت:
–پارتی؟
زمزمه وار گفتم:
–یواش تر...
آرام گفت:
اون مهمونی که هیچی، فعلا به اون فکر نمیکنم.
ــ وا! پس واسه چی ناراحتی، خوبه که بره ترکیه، برامون سوغاتیم میاره.
یه جوری نگاهم کرد که احساس کردم خبر خوبی نمی خواهد بگوید.
تکهای از سیب را سر چاقو جلویم گرفت و گفت:
–دل خجستهای داریها، فکر کن کیارش برای تو سوغاتی بیاره.
دستش را پس زدم و گفتم:
–اولا که بعد از غذا میوه نمیخورم. ثانیا اشکال نداره فقط برای تو هم سوغاتی بیاره من راضیم...
((نویسنده:لیلا فتحی پور🌝))
با اندکی ویرایش ✅
💙
💍💙
💙💍💙💍
💍💙💍💙💍💙
💙💍💙💍💙💍💙