💙
❄💙
💙❄💙❄
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄
#جانم_میرود
#قسمت_6
طبق عادت بچگی دستش رو جلوی بینی پدرش گذاشت تا مطمئن شه که نفس مے کشه با احساس گرمای
نفس های پدرش نفس آرومی کشید
دستش رو پس کشید اما نصف راه پدرش دستش رو گرفت
احمد آقا چشماش و باز کرد و لبان خشکش رو با لبش تر کرد و گفت
ــاومدی بابا منتظرت بودم چرا دیر کردی
همین جمله کوتاه کافی بود تا قطره های اشک پشت سر هم روی گونه های مهیا بشینه
ـ ای بابا چرا گریه میکنی نفس بابا
اصلا میدونی من یه چیز مهمی و تا الان بهت نگفتم مهیا اشک هاش رو پاک کرد و کنجکاوانه پرسید
ـ چی؟؟
احمد اقا با دستش اثر اشک ها رو از روی صورت دخترکش پاک کرد
ـاینکه وقتی گریه میکنی خیلی زشت میشی
مهیا با خنده اعتراض کرد
بابا
ـ احمد اقا خندید
ـ اروم دختر مادرت بیدار نشه
دکتر گوشی ها را از گوشش دراورد
ـ خداروشکر آقای معتمد حالتون خیلے بهتره فقط باید استراحت کنید و ناراحت یا عصبی نشید پس باید از چیزهایی که ناراحتتون میکنه دوربشید...
ـ ببخشید آقای دکتر کی مرخص میشن
ـ الان دیگه مرخصن مهیا تشکر کرد
احمد آقا با کمک مهیا و همسرش اماده شد و بعد از کارهای ترخیص به طرف خونه رفتند مهیا به خاطر شب بیداری و خستگی بعد از خوردن یک غذای سبک به اتاقش رفت وآروم خوابید...
🍁نویسنده؛ فاطمه امیری🍁
💙
❄💙
💙❄💙❄
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄