🌹هوای لطیفی بود. آفتاب تازه دمیده بود و نوک ارتفاعات کله قندی مهران را طلایی رنگ کرده بود. 🌹ترنم دلنشین رودخانه ی کنجانچم آن منطقه ی کوهستانی را به گوشه ای از بهشت شبیه کرده بود. 🌹تنها صدای دل آزار غرش توپ دوربرد دشمن بود که محدوده‌ی سد شهید آل‌اسحاق را می لرزاند. گهگاه نیز پرواز هواپیماهای دشمن بچه ها را از حال خوش شان بیرون می آورد. 🌹لیوان های چای را جمع کردم و از دامنه سرازیر شدم تا آنها را در آب رودخانه بشویم. 🌹کنار رودخانه علی را دیدم. موهای خیسش زیر نور خورشید برق می زد. معلوم بود تازه از آب بیرون آمده. لباس قشنگی پوشیده بود که تا آن روز ندیده بودم. دستی به طرفش تکان دادم و پرسیدم: «چه خبره؟! نونوار کردی!». 🌹لبخندی زد و گفت: «روز تولدمه! خیلی وقته منتظر امروزم که این لباس مو بپوشم». 🌹مکثی کرد و در خودش فرو رفت. پس از لحظه ای صورتش را به طرفم چرخاند و گفت: «چقدر خوبه شهادت آدم روز تولدش باشه. 🌹تکان خوردم ولی حرفی نزدم. با هم راه افتادیم به طرف قله. 🌹دقایقی بعد صدای غرش هواپیمای دشمن سکوت خیال انگیز طبیعت را شکست. آن غول آسمانی بمبی رها کرد و گریخت. 🌹وقتی گرد و خاک فرو نشست، به سراغ یاران رفتیم. ترکش آن بمب سرگردان تنها و تنها سر پرشور على را نشانه گرفته بود. "شهید علی خالق نیا" ✍راوی: همرزم شهید @Sedaye_Enghelab