🌹مشغول آشپزی بودم که کسی زنگ در خانه را به صدا در آورد. پشت سر هم زنگ میزد نگران شدم. آخر کیست که با این عجله زنگ میزند؟ به سمت در دویدم در را باز کردم پشت در پسر همسایه مان نفس نفس میزد. معلوم بود خیلی دویده است دست و پا شکسته و بریده بریده، :گفت
_کبری خانم حسین شما را بردند کلانتری.
🌹با این حرفش آتش گرفتم حسین که اهل کار خلاف نبود، چرا باید پایش به کلانتری باز شود؟ اصلا حسین چه کار کرده؟ تا آمدم به خودم بیایم و بپرسم کدام کلانتری دیدم غیبش زد
🌹نمیدانم اجاق گاز را خاموش کردم یا نه؟ با عجله چادر مشکی ام را سرم کردم و از خانه بیرون زدم.
🌹از خودم پرسیدم تو یک زن تنها کجا میخواهی بروی؟ تو که تا به حال به کلانتری نرفته ای جرأت حرف زدن با یک مأمور را داری؟» پدرش هم که معلوم نبود سر کدام کار بنایی میکند به خاطرم رسید سراغ صاحب کار حسین، مشهدی ابوالقاسم بروم.
🌹 آخر او، هم صاحب کارش بود، هم همسایه ی دیوار به دیوارمان، حسین در مغازهی سفال فروشی او شاگردی میکرد. مغازه هم نزدیک پمپ بنزین بود؛ اما مشهدی ابوالقاسم خودش در پمپ بنزین کار میکرد.
(ادامه دارد ...)
"شهید حسین سورانی"
💟 قسمت اول
📚 کتاب:
#کوزههای_بدون_آب
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
@Sedaye_Enghelab