آزادیِ زندگیِ زن
صبح، شالش را آتش زده، موهایش را افشان کرده و وسط جمعیت رقصیده بود؛ به آرزویش رسیده بود!
شب، نشسته بود روی بالکن. از پنجرهی روبهرو صدای خنده و شادی بچهها و مادرشان قطع نمیشد. دود سیگار را محکم بیرون داد. به آرزویش رسیده بود؟!
✍ صفدری