🌹کاروانی از یکی از شهرها آمده بود تا به زیارت کربلا بروند. نیروی انتظامی، اعضای این کاروان را به سمت پاسگاهی که پدرم در آن بود هدایت میکند تا گذرنامههایشان بررسی شود. همکاران پدرم تعریف میکنند که در میان جمعیت، آقایی بود که توجه پدرم را به خودش جلب کرده بود؛ به صورتیکه چندین بار رفت و آمد.
🌹تااینکه بلاخره به سمت این آقا رفته، دستش را گرفته و میگوید: «آقا سید شما آزادین»! آن آقا به سفر کربلا میرود. وقتی که برمی¬گردد با پدرم تماس میگیرد و به او می¬گوید: «من که سید نیستم». پدرم از خوابی که در بدو ورود آن کاروان به پاسگاه دیده بود.
🌹میگوید. خواب بانویی نورانی که به پدرم میگوید: «آن مرد پسر من است بگذارید برود». از قضا مشخص می¬شود که آن مرد مداح اهل بیت (علیهم السلام) بوده است.
"شهید ایرج جواهری"
✍ راوی:دختر شهید
🥀🌷🌷🍃🌹🌹 🥀🌷🌷🍃🌹
•┈••✾❀🕊🕊❀✾••┈••
🙏اللهم_ارزقنا_شهادت 🤲
..♡| اَز عِشـق تــاشــــــ❣️ـــادَت |♡..
•┈••✾❀🕊🕊❀✾••┈••
لینک زیر را دنبال کنید
تا به کانال🌷🌹شهیدستان🌷🌹در Eitaa ملحق شوید👇👇
لینک کانال شهیدستان
╭━━⊰⊰⊰❀🇮🇷❀⊱⊱⊱━━╮
@Shahidestan1
╰━━⊰⊰⊰❀❤️❀⊱⊱⊱━━╯