خاطرات عبدالمجید سیستانی زاده
بچه درس خوان
• خواهربزرگ شهید نقل می کند: يك ورق كاغذ زده بودم به ديوار و نمرات او را در آن مي نوشتم. اگر نمراتش 19 مي شد پايين ورقه را پاره مي كرد و به من نشان نمي داد.
• خيلي خوب درس مي خواند و حتي در دبستان به خاطر خوب درس خواندنش جايزه گرفته بود. خيلی از مواقع پيش مي آمد كه مي گفت فردا امتحان داريم. من مي گفتم پس چرا مطالعه نمي كني؟ مي گفت كه درس را بايد در مدرسه ياد گرفت.
• تا زماني كه به جبهه رفت و درس مي خواند .در طول جبهه هم، وقت امتحان می آمد وامنتحانش را می داد و به این ترتیب درسش را تمام كرد.
•
با ادب و دوست داشتنی
• خيلي با ادب نشست و برخاست مي كرد. خودش كوچك بود ولي مثل بزرکتر ها محبت مي كرد.
هميشه توصيه مي كرد كه به بزرگترها احترام بگذاريد. آدم از محبت هايش تعجب مي كرد. فكر مي كردم من چطور در مقابل او رفتار كنم. از اول به طرف مقابل خود خيلي شخصيت قائل مي شد.
• اگر خواهر يا برادرش پيش او پاهاي خود را دراز مي كردند مي گفت اگر اين طور كنيد عادت مي كنيد بعداً هم رعايت نمي كنيد. سعي كنيد خود را عادت دهيد به رعايت مسائل اخلاقي.
• اخلاق او طوري بود كه اگر برايش دروغ مي گفتي ناراحت مي شد و بعد از ناراحتي كمي فكر مي كرد و مي گفت كه :من كه به خاطر دروغ تان،ناراحت شدم و اين حرف را به شما گفتم به زيان و ضررتان نيست. اگر فكر كنيد به خير و صلاح شماست.
• به نقل از پدر شهید : پاكدامني او از خاطرم نمي رود. اصلاً نديدم كه از من پول بخواهد. به بهانه هاي گوناگون به او پول مي دادم. اگر مشكل پيش مي آمد به مادرش مي گفت كه من به فلان كتاب احتياج دارم
جدی در دین داری
• در دوران كودكي براي خانواده الگو بود.در آن دوران مشتاق بودبه حوزه علمیه برود و روحاني شود.اما جنگ شروع شد و سعادت چنين مسؤوليتي را پيدا نکرد.
• از همان بچگی تا فرصتی پیدا می کرد می گفت : حجابتان را رعايت كنيد . از دوست هاي ناباب بدش مي آمد و رفیق بازی و دوست بازي را دوست نداشت.
• هميشه توصيه مي كرد كه از نمازتان نگذريد و حجابتان را حفظ كنيد تا دشمن با اين چيزها از شما دور شود.
• از اول انقلاب ما را به نماز خواندن و قرآن خواندن تشويق مي كرد و به ما(خانواده اش) تأكيد كرده بود كه نماز جمعه را ترك نكنیم.
مبارزه بدون خستگی
• در دوران انقلاب اكثراً انتظامات بود و با شهيد حسن سربازان اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را پخش مي كردند. ظاهراً انتظامات بود، ولي كارهاي مهم ديگري نيز مي كرد که به ما (خانواده اش)نمی گفت.
• اسلحه اش را به خانه مي آورد و آن را باز و بسته مي كرد و مي گفت دست هر كس به اين بخورد خسته نمي شود. شب ها بيشتر در پايگاه مي ماند و به ما هم خبر نمي داد و بيشتر ما خبر نداشتيم.
• دائم در این فکربود که چكار كنم كه دشمن به ما نزديك نشود و چكار كنم تا پيروز شويم.
• در زمان انقلاب نيز خيلي فعاليت داشت و اكثراً در پايگاه بود و به ورزش نيز علاقه داشت.
• هميشه آرزو داشت و با صهيونيسم بجنگد و سرزمين فلسطين را آزاد كند و در بيت المقدس نمازبخواند.
• مادر شهید می گفت :ساعت سه نیم، چهار نصف شب بود كه در زده شد و من نگران و منتظر بودم تا عبدالمجيد بيايد .تا آمد داخل بغلش كردم. يك چيز محكمي به دستم خورد و پس از اين برخورد فهميدم كه او مجروح شده ولي براي اينكه متوجه مجروح بودن او نشويم با همان مجروحيت اذيت را بر خود تحمل كرده .و خم به ابروو نیاورده تا ما نارحت نشویم. هميشه زخم هايش را خودش دار گوشه اي دنج باز و به آنها رسيدگي مي كرد و به ما نمي گفت.
• به آموزش نيرو اهميت ميداد .در آموزشهاي مشكل، اول خود عمل ميكرد و بعد از نيرو ميخواست.براي مثال اگر قرار بود نيرو در مرداب آموزش ببيند، اول خودش وارد مرداب ميشد و مزه آن را ميچشيد ،بعد آن نيرو را براي آموزش وارد مرداب ميكرد. خیلی هم شجاع بود.بعضی وقت ها سرباز های دشمن را دنبال مي كرد و آنها فرار مي كردند.
• هر موقع به مرخصي ميآمد با توجه به جذابيتش تعداد كثيري از برادران را جذب و با خود به جبهه ميبرد. جوانان را جمع ميكرد و مسائل روز ،جنگ و خيانت هاي بنيصدر را به آنها تشريح ميكرد.
• خود شهید می گفت: در منطقه جوانرود بوديم و ميبايست در منطقهاي به استعداد 900 نفر عمليات كنيم. ولي به عللي با 42 نفر با رمز يا علي(علیه السلام) مدد، حركت كرديم. در كوههاي صعب العبور كه حتي هليكوپتر هم برايش عمليات مشكل بود به پايگاه هاي گروهك ها و بعثی ها يورش برديم و در عرض 15 دقيقه هدفهايمان را تصرف كرديم.
بعد دشمن خواست با 500 نفر ضد حمله كند كه به حول و قوه الهي نتوانست منطقه را از چنگ ما بگیرد و اصولاً هم نميتوانستند. چون پشتيبان برادران بسيجي ما خداوند بود، امام زمان((عجل الله فرجه الشریف)) بود. امدادهاي غيبي هميشه در همه جا يار و ياور اين برادران بوده است.
• در مرخص