#روایت_کرمان
⏰حوالی ساعت سه بعداز ظهر به شهر انار رسیده بودیم، کمتر از دویست کیلومتری
#کرمان. صبح با احمد راه افتادیم تا هم زیارتی رفته باشیم هم روایتی از مراسم بنویسم.
قبل تر از ما احسان و مسلم رفته بودند، قرار بود رسیدیم کرمان همدیگر را ببینیم.
شهر انار دروازه ی کرمان است، کویری، خشک و خلوت. پمپ بنزین را که پیدا کردیم احمد بنزین می زد که من خبر را دیدم، بیست نفر در انفجار گلزار شهدای کرمان کشته شده بودند، گوشی را جلوی صورت احمد گرفتم، خنده اش خشکید و بدون حرف فقط نگاهم کرد.
بعد ناگهان سیل تماس ها شروع شد، انگار همه ی دنیا خبر را بعد از من دیده بودند، فرصت نمی کردیم جواب بدهیم، هر آشنای دور و نزدیکی می دانست راهی کرمان هستیم زنگ می زد.
نفرات اول را با احوال پرسی جواب می دادم و بعدی ها را فقط می گفتم زنده ام و تمام، باید خبر می گرفتم از کرمان، احسان مدام اشغال بود، مسلم را به سختی پیدا کردم گفت همه زنده و هتل هستیم.
📲احسان زنگ زد گفت گلزار را بسته اند، گفت ما از گلزار که بیرون زدیم همه چیز رفت هوا، شهر بدجور به هم ریخته، تلفن پشت تلفن شارژ گوشی را تمام کرد.
برگردید برگردید؛ رفتن مان بی فایده بود، سقوط کرده بودیم ته دره، بینی مان را به خاک مالیده بودند، عصبی بودیم، تا غروب آفتاب دو ساعت وقت بود باید هفتصد کیلومتر راه آماده را در تاریکی برمی گشتیم یا به شهری می رفتیم که حالا بجز تشویش و خون و ازدحام در آن نبود.
🌅ناچار اولی را انتخاب کردیم، جاده های کویری شب ها تاریک و ترسناکند؛ مجبور شدیم برگردیم و پشت تلفن مدام زنده بودن مان را اعلام کنیم.
احمد بعد از هر تلفن می گفت خدا به داد خانواده هایی برسه که بچه شون گوشی را جواب نمیده. اصلا شده بود مامور عذاب من، مدام لعنت می فرستاد، پشت فرمان هر چند دقیقه خبرها را چک می کرد، پنجاه شهید ای وای، هشتاد شهید خدایا، هشتاد، صد شهید یا خدا.
اینطور مواقع جنون پیدا کردن خبر تازه پیدا می کنیم شاید یکی از خبرها همه چیز را تکذیب کند و همه ی آن صد نفر زنده شوند.
بابا سر شب زنگ زد، نگفته بودم مسافرم که نگران نشود، پرسید کجایی گفتم توی ماشین میرم خونه. دروغ هم نگفتم.
گفت من هم اخبار کرمان را می بینم، خدا خدا کردم زودتر قطع کند تا چیزی نفهمیده ، باباها خیلی ضعیف هستند، حتی اگر بچه شان کیلومترها را بمب فاصله داشته باشند ترس به جان شان می افتد، بیچاره بابایی که پسرش چند قدمی بمب بوده، چون طبق قانون طبیعت گوشت سوخته و دست جدا شده نمی تواند تلفن حواب بدهد.
🌌ساعت یک بامداد، بعد از پانزده ساعت مسافرت بی سرانجام در یک روز تلخ زمستانی
_____________
📌کانال
#تنهامسیرکرمان، هر شب روایتی متفاوت را برای شما دارد
✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇
🔗
https://eitaa.com/Tanhamasirkerman