چون مخاطب ابتدایی بود سعی کردم کودکانه، بشاش و داستانی بگم
و خب ابتدای جلسه رو با شوالاتی که منجر به داستان میشه شروع کردم که بچه ها لباسای خونتون چه جور شسته میشن
همه گفتن مامان میشوره
گفتم چطور؟
گفتن با لباسشویی
گفتم خونه چه جور تمیز میشه.. گفتن مامان.. گفتم چه جور گفتن جاروبرقی... و گفتم
قدیما که جاروبرقی و لباسشویی نبود و آب تو خونه و لوله کشی نبود و گاز نبود و... سختی های زندگی از الان بیشتر بود(خواستم توجهشون بدم سختی الان هر چی باشه اصلا به قدیما نمیرسه😉)
خادم و همکار تو خونه داشتن خیلی معمول تر بود و حضرت زهرا هم که کاراشون خیلی بود و 4تابچه کوچیک هم داشتن و خیلی خسته میشدن بهشون پیشنهاد داده میشه خب بابات حاکم جامعه است و پیامبر و.. خب برو لگو یه خادم و همکار لازم داری...
و ماجرای تسبحات حضرت رو گفتم...
از طرفی صفات و القاب حضرت زهرا که هر کدوم واقعا درس و الگو هستن برامون گاه با وجود تکرار زیادشون معنی و علت نامگذاری شونو نمیدونن
از طرفی به خصوص بچه ها بیشتر از بقیه شاید
اگه خودشون مشابه مباحثه و تدریس مطلبی که یادگرفتن رو بیان کنن تو ذهنشون ماندگاریش بیشتر میشه
و جذابیت جایزه هر چند کوچیک و ارزون هم که بر هیچکی پوشیده نیست...
قبل از جلسه باهماهنگی البته
چندین گل سر ارزون و البته خوشگل تهیه کردم و ابتدای جلسه گفتم خوب گوش کردن و به ذهن سپردن جایزه داره و انگیزش بیرونی انجام شد الحمدلله
معنای اسامی طاهره و صدیقه و مرضیه و راضیه و فاطمه رو یکی یکی گفتم و گفتم همه مون واقعا به شرط تلاش میتونیم صاحب صفات و ویژگیهای این اسامی بشیم...
به فاطمه که رسیدم و معنی شو گفتم
گفتم داستان قشنگی هست که حتما یاداوری کنن بگم براشون(اشتیاق ایجاد کردم در واقع
و یه مرحله دیرتر گفتم تا بیشتر دقت کنن 😉)
و داستان مردی که همسرشو فرستاد محضر بانو و گفت چی کار کنم بهشتی بشم و گفتم وای چه سوال خوبی😍
همممه ما مشتاق شنیدن جواب این سوالیم😍
و گفتم مادرمون گفتن اینکه هر چی ما دستور دادیم انجام بدی و هرچی گفتیم نه دوری کنی...
و مرد وقتی شاید گفت اوووووه کی میره این همه راهو... قطعا من و اکثر ادما نمیتونیم بهشتی بشیم پس و طبیعیه گاهی گول های کوچیک و بزرگ شیطونو میخوریم و اشتباه هایی انجام میدیم... بداخلاقیهایی دیر و بد نماز خوندن هایی
بی احترامی به والدین و مامان و معلم هایی و...و خدای نکرده تقلبی یا اذیت کردنی و...
و خب اینجوری که میشم جهنمی... 😭😭 و چقد یخت شد کار...
و بعد خانومش همین حس و جال و حرفای همسرشو به حضرت زهرا منتقل کرد...
و حضرت یه مژده و نوید بزرگ داد که اااااگر شما ما رو دوست داشته باشید قطعا قطعا قطعا بهشتی میشید... هر چند کمی دیرتر و بعد از اینکه جریمه کارای بد و اشتباهتونو دادین...
چون واقعا بچه ها گاهی از جهنم و مجازات زیادی می ترسند و خیلی اذیت میشن و غصه میخورن و... جای این مژده و امید بین شیعیان و محبین مادرخالیه گاه...
و خب چشم بچه ها برق زد و شاد شدن
بعد گفتم بچه ها میدونم عاشق داستانید
پس میخوام یه داستانی براتون بگم که کاملا مرتبطه.. و ماجرای رزمنده ای که بمب صاف کنارش خورد و همه جاش اسیب دید و نرکش رفت و.. ولی چشماش هیچ آسیبی ندید و بعد که حتی برا درمان رفت آلمان و گفتن خیلی عجیبه سلامت کامل چشمانش و رمزش رو پرسیدن گفت به خاطر اینکه همیییییشه خدمت پدر نابیناشو کرده و همیشه به حرفهاش گوش داده و چشم گفته و باباشم همیشه در حقش دعا کرده که چشمت سلامت باشه و هیچ وقت آسیب نبینه
و گفتم که
بچه ها از مهمترین توصیه ها و البته عادتهای مادرمون احترام و اطاعت از پدر و مادره و همه باید تلاش کنیم تو این مورد بهترین نمره رو بگیریم و کااامل باشیم
نمیدونم تونستم از ارتباط حضرت با پدرشونم چیزی بگم اونجا یا نه
چون قصد داشتم بگم
ولی وقتم کم بود
بعد از اینکه حضرت، مادر همه ما هستن و با مادر میشه ارتباط دلی و مهر و محبتی قشنگی داشت و باهاش دردودل کرد و حرف زد و تکیه کرد بهش گفتم و گفتم یه صلوات مخصوص حضرت رو باهم بخونیم
بعد ترجیح دادم مداحی سلام مادر رو بخونم که این ارتباط مادر و دختری پررنگتر ثبت بشه
و بعد به جای مداحی جدید
سرود تسبیحات حضرت زهرا رو خوندم که همه بلدن و راحتتر باهاش ارتباط میگیرن و از حفط خوندن دسته جمعیش نظم و شکوه خیلی قشنگی به مجلس میده و محتواشم که عالیه و به داستان ابتدای جلسه هم ربط داره
و یه شعر کوتاه سینه زنی دیگه با ریتم قشنگ خوندم و همه سینه زدیم و چند تا دعا کردم و.. بعد هم چندتا سوال پرسیدم و جایزه... و تمام
#طرح_درس_ابتدایی_دوره_دوم