•| بخشے از ڪتاب:
-۲۱ سالت شده؛ نمےخواهی آستین بالا بزنی؟
-به ما که ندادند ، اما به تو می دهند. پا پیش بگذار؛ بالاخره که چی ؟
از در و همسایه گرفته تا دوست و آشنا ، هر روز یک بند همین حرفها را در گوشم مےخواندند .
- من به خودم اجازه نمیدهم از کنیز ایشان خواستگاری کنم؛ چه برسد به دخترشان!
انگار همین دیروز بود، پیامبر لباسش را عوض کرد .
-من با پسر ابوقحافه می روم. امانت های مردم را که پس دادی، راه بیفت. فاطمه را به تو و هردوتان را به خـدا مےسپارم. خودش حفظتان کند.
دقیقا سه روز در مڪه ماندم . چه اهل مکه ، چه زائران کعبه ، همیشه امانت هایشان را به پیامبر مےسپردند ، به خواست ایشان جز وقت نماز ، یک روز کامل در دامنه کوه ایستادم و فریاد زدم هرکس پیش محمـد امانتی دارد ، باید از من بگیرد . بعضے می دانستند پیامبر از مکه رفته است؛ بعضی نه
- چه شده است ؟ نکند حال محمد روبه راه نیست.
-حال ایشان خوب است فقط خواستند دِینی به گردنشان نباشـد...
|📚|
#قرار_مطالعاتی
|🌱|
@valasr14