رمــــان "آنلاین در پناه زهرا 💕" ‌ ‌ رسیدم خونه؛ در رو که باز کردم بوی خورشت سبزی دماغم رو قلقلک داد.. رفتم لباسام رو عوض کردم و نماز خوندم و نشستم پای سفره... ‌ بعد از نهار نشستم پای درس، یه ذره که خوندم فقط به یه نتیجه رسیدم اینکه کاغذهای جزوه و کتاب درسی با محلول خواب‌آور درست میشه! آخه تا میای یه ذره بخونی خوابت می‌گیره.. بیخیال بلند شدم و رفتم نشستم پای رِزق‌ها.. نـــــــــــــه خوشمان آمد.. این آقای فرخی بد سلیقه هم نبوده... خلاصه رزق‌ها رو آماده کردم و تخت خوابیدم.. ‌ صبح با آلارام گوشیم بیدار شدم.. بهش می‌خورد روز خوبی باشه ان‌شاءالله؛ آخه روز دختر بود😍 ‌ بابام رفته بود مغازه و مامانمم خواب بود.. کمر توجه شکست😂 امروزم رو تقدیم کردم به حضرت‌فاطمه‌زهرا(سلام‌الله‌علیها)💓 ‌ مانتو و شلوار مشکلی تنم کردم با روسری و ساق طوسی.. رزق‌ها رو برداشتم،بزن بریم دانشگاه ‌ کلا به تیپم اهمیت میدم.. چون رفیق شهیده‌اَم که "شهیده‌نجمه‌قاسم‌پور" هم گفتن ما مذهبی‌ها باید ظاهری تمیز و به دور از جلب توجه داشته باشیم تا خانم های دیگر رو جذب حجاب کنیم.. ‌ همون اول دانشگاه با فاطمه و نارنج رفتیم دفتر بسیج و گل‌ها رو برداشتیم که ببریم بدیم دخترها😍 وارد محوطه که شدیم چشمم خورد به آقای راد.. این پسره موهاش رو رنگ کرده گفتم برنامه دارم براش‌ها.. یه گل برداشتم و رفتم سمتش،رفقاش‌ هم بودن.. یه شاخه گل گرفتم سمتش؛ همه‌ی چشم‌ها به سمت ما برگشت... چشماش‌ رو ریز کرد و پرسید: -به چه مناسبت؟! _روز دختر رو بهتون تبریک میگم.. _آخه پسری که مو رنگ می‌کنه، اَبرو بر میداره جا آبجی ماست.. صدای خنده‌ی رفقاش رفت بالا... بعداَم خیلی آروم بهش گفتم: _من جات بودم تا دوسال رشد نمی‌کردم..😏 دیگهـ منتظر نموندم ببینم چی میگه؛ چون می‌دونستم اگه بیشتر بمونم،الفاتحه.. سریع رفتم پیش دخترها‌ فاطمه: -واااای هدیه...😂چه کاری بود آخه!!😂 نارنج: -بدبخت!این تا نَکُشَتِت ول نمیکنه.. _کاری کردم که دیگه به حِجابمون توهین نکنه مرغ زرد.. فاطمه: -عــــــه غیبت نکن... نارنج: -بچه ها بریم شهدا گمنام دانشگاه؟! _بریم.. تو راه شهدا گمنام، فاطمه و نارنج رفتن یه چیز بخرن بخوریم.. من تنها رفتم... وارد شهدا گمنام که شدم.. صدای مداحی میومد.. نگاه که چرخوندم دیدم آقای فرخی با گوشیش مداحی گذاشته و سرش روی زانوهاشه.. تا ورود من رو احساس کرد سرش رو آورد بالا.. "وای خدا... چشم‌هاش قرمز شده بود و اشکی خودم رو زدم به اون راه و یه سلام کردم" "چرا این بشر انقدر آروم بود؟!" "چرا آنقدر بوی خدا میداد..!!" (به راستی که چقدر خوبند انـسان‌هایی که بوی خدا می‌دهند) تو همین فکرها بودم که نارنج و فاطمه اومدن بعد زیارت خواستیم بریم بقیه گل‌ها رو پخش کنیم می‌خواستیم‌ از شهدا گمنام بریم بیرون که صدام کرد: آقای فرخی: -خانم کیامرزی! برگشتم... سرش مثل همیشه داشت زمین رو میدید _بله آقا