رمان سفر عشق ❤️ سعیده که مات و مبهوت من رو نگاه می کرد، در حیاط رو بست و بعد اینکه به سمتم اومد، کنارم نشست و گفت: نمی خوای بگی باز چت شده؟! با بغض گفتم: دیگه همه چی تموم شد! - منظورت چیه؟!... درست حرف بزن ببینم چی می گی! به چشمای منتظرش نگاه کردم و گفتم: تا چند روز دیگه، امیر حیدر به خواستگاری مرضیه می ره و همه چی تموم می شه! - همین مرضیه دختر خاله اش؟! - آره! - تو از کجا می دونی؟! - همین الان طیبه خانم داشت به مامانم می گفت. - اون از کجا خبر داره؟ - چه می دونم! می گفت خدیجه خانم گفته می خوان برای امیر حیدر برن خواستگاری و طیبه خانم هم از رفتاراشون فهمیده که مرضیه رو براش در نظر دارن. - یعنی خدیجه خانم نگفته که اون دختر مرضیه است؟! - نه نگفته! - خب! از کجا معلوم، شاید اون دختر مرضیه نباشه! - شاید هم باشه... سعیده ساکت شد و من بعد مکثی ادامه دادم: حالا که فکر می کنم، می بینم خیلی بی راه هم نمی گه! - چطور؟! - خدیجه خانم همیشه یه جور دیگه به مرضیه نگاه می کنه و دختر خواهرش هم که هست! امیر حیدر هم که تا حالا نشده حتی یه بار بهم نگاه کنه!... هر وقت من رو می بینه، انقدر به زمین نگاه می کنه که من می گم الانه که زمین بیچاره سوراخ بشه! سرم رو به نرده ی کنار پله ها تکیه دادم و گفتم: به خدا دیگه خسته شدم! این همه مدت فکر و ذکرم شده امیر حیدر ، ولی اون کوچکترین توجهی بهم نمی کنه و حالا هم که... - همش تقصیر خودته؟!... چند بار بهت گفتم به جای اینکه این روزا تنها توی خونه بشینی و قرآن بخونی، بیا بریم مسجد تا هم قرآن خونده باشی و هم یه خودی نشون داده باشی، ولی تو هِی گفتی دوست نداری ریا کاری کنی و حوصله ی مسجد رو نداری... سعیده تیکه ی آخر حرفش، ادای من رو آورد و من با بی حوصلگی گفتم: چه ربطی داره؟! - ربطش اینه که این مرضیه خانم هر روز میاد مسجد و یه جوری با صوت و لحن قرآن می خونه که همه با به به و چه چه نگاهش می کنن و هر کی پسر داره، اون رو برای گل پسرش در نظر می گیره! ۲۱ ╔═~^-^~🌼🌾═ೋೋ @Youth_of_mahdi ೋೋ🌾🌼═~^-^~═╝ ‌