رمان آنلاین سرزمین عشق 🌹✨
#پارت_سیوهشتم
صدایدرورودیاومد
هانا:وااایییبابااومد،نیابیرونباشه؟
_نترسآجیخوشگلمتوکلتبهخداباشه
هانا:منبرمببینمباباچیکارمیکنمه
_بروعزیزم
صدایضربانقلبمومیشنیدم
خدایاآروممکن،خدایاخودتکمکمکن
صدایبلندبابارومیشنیدم،کهباچهسرعتی
ازپلههابالامیاد
دربازشد
ایستادم
بابااومدجلو،یهسمتصورتمبیحسشد
اینقدرشوکهبودمکهحتیاشکهمنریختم
بابا:معلومهستاینمدتکدومگوریبودی؟
حیفاونپسرکهمیخواستباتوازدواجکنه،
لیاقتتهمونآدمیبودکهتاحالاباهاش
بودیکه!
_چقدرراحتبهدخترتونننگهبیعفتی
میزنین
بابا:خفهشو ،اگهمیتونستمهمینالان
داخلباغچالتمیکردمتاهیچکسنفهمه
چهبلاییسرتاومد،تکلیفتوهم
نویدمشخصمیکنه،کهچیکارباهاتکنه
نهمن
(بابارفتوخودموانداختمرویتخت
وشروعکردمبهگریهکردن،نفهمیدمکی
خوابمبرد،باصدایزنگساعتگوشیم
بیدارشدم،وقتاذانبود،بلندشدموآروم
دراتاقموبازکردمورفتمسمتسرویس،
وضوگرفتمبرگشتمتویاتاقم
نمازموخوندموسرموگذاشتمرویخاک
خاکیکهانگاریهمعجزهبودبرایدردای
درونم
صبحباصدایبازوبستهشدندرورودی
خونهبیدارشدم
ازپنجرهنگاهکردمباباسوارماشین
شدورفت
منملباسموپوشیدموچادرموسرمکردم
کهچشممبهآینهافتاد
ردانگشتایدستباباروصورتمبود
چقدرکینهخوابیدهبودزیرایندستها
#روزانهدوپارت_هرشبساعت۲۱