🌏
#آن_سوی_مرگ قسمت نهم
🔻به راه افتادم، تشنه شده بودم و
#جهالت هم از عقب دورادور میآمد. سمت راست سبزه زاری دیدم که مقداری از راه دور بود. جهالت دوید و خود را به من رساند و گفت: در آن محل آ#ب موجود است اگر تشنه ای برویم آب بخوریم. خواستم گوش به حرفش ندهم ولی چون زیاد تشنه و
#خسته بودم رفتیم. به نزدیک سبزه هایی رسیدیم که ابداً در آن آب وجود نداشت و زمین هم
#سنگلاخی بود که راه رفتن در آن هم سخت بود و مارهای زیادی در آن سنگلاخ میلولیدند و آن
#سبزهها از درختهای جنگلی بود که همه فصول سبز است.
🔻
#مأیوسانه رو به راه برگشتم و از خستگی و تشنگی و از فراق هادی ناله و گریه میکردم
#جهالت که کار خود را کرده بود، دور از من نشسته و به من لبخند میزد و میگفت: «آن
#هادی تو چه از دستش بر می آید؟ بعد از این که تخم اذیتها را در دنیا برای کمک به من کاشتهای و (إنَّ الدنيا مزرعة الآخرة). مگر تو
#قرآن نخوانده ای که «وَ مَن يَعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَه.
🔻مگر هادی برخلاف
#آیات کاری از دستش بر میآید، مگر خودش نگفت که هر وقت
#معصیت کرده ای من از تو گریخته ام و چون توبه نمودی همنشین تو بوده ام». دیدم این جهالت
#ملعون، عجب بلا و با اطلاع بوده است.
🔻
#سیبی از کوله پشتی بیرون آوردم و خوردم، زخمهای دستم خوب شد قوتی گرفتم برخاستم و به راه افتادم به سر
#دوراهی رسیدم راه دست راست به شهر آبادی می رفت و دیگری به ده خرابه ای میرسید. به سمت راست رفتم و داخل
#شهر شدم اما جهالت به سمت چپ رفت و در خرابهای ساکن شد...
♨️
ادامه دارد...
📚 کتاب سیاحت غرب