*داستان شماره ۳۲ * *در بیان قصه ابراهیم (ع)* 🌺🌸🌾🌺🌸🌾 بسم الله الرحمن الرحیم از حضرت صادق ع منقول است که چون دید حضرت ابراهیم ع ملکوت آسمانها و زمین را ملتفت شد شخصی را دید که زنا می کند نفرین کرد او را پس او مرد تا آنکه سه کس را دید و هر یک را نفرین کردند و همه مردند. پس خدا وحی نمود به او که ای ابراهیم دعای تو مستجاب است. پس نفرین مکن بر بندگان من اگر می خواستم ایشان را خلق نمی کردم. من خلق کرده ام خلق خود را بر سه صنف. یک صنف مرا می پرستند و هیچ چیز را با من شریک نمی کنند و ایشان را ثواب می دهم و یک صنف دیگری را می پرستند پس از تحت قدرت من بدر نمی توانند رفت و یک صنف غیر مرا می پرستند و از صلب ایشان جمعی را بیرون می آورم که مرا می پرستند. پس ابراهیم ع نظر کرد دید مرداری در کنار دریا افتاده است که بعضی از آن در آبست و بعضی بر روی خاک. پس می آیند درندگان دریا و آنچه در آبست می خورند. پس چون بر می گردند بعضی از آن درندگان بعضی را می خورند و درندگان صحرا می آیند و از آن مردار می خورند و چون برمی گردند بعضی از آنها بعضی را می خورند. پس در این وقت تعجب کرد ابراهیم ع و گفت خداوندا به من بنما که چگونه زنده می کنی مردگان را؟ اینها گروهی چند اند که بعضی بعض دیگر را می خورند. اجزای این حیوانات چگونه از هم جدا می شوند. پس خدا به او وحی نمود که آیا ایمان نداری به آنکه من مرده ها را زنده خواهم کرد؟ گفت بلی ایمان دارم ولیکن می خواهم دل من مطمئن شود. یعنی می خواهم این را ببینم چنانچه همه چیز را دیدم. حقتعالی فرمود: بگیر چهار مرغ را و ریزه ریزه کن هر یک را و با یکدیگر مخلوط کن اجزای آنها را چنانچه اجزای این مردار در بدن این حیوانات و درندگان که یکدیگر را خوردند مخلوط شده است. پس بر هر کوه یک جزء بگذار. پس ایشان را بخوان به نامهای ایشان تا بیایند بسوی تو از روی سرعت و به روایت دیگر بخوان ایشان را به نام بزرگ من و قسم ده ایشان را به جبروت و عظمت من. و کوه ها ده تا بودند و مرغها خروس و کبوتر و طاووس و کلاغ بودند. حضرت ابراهیم ع پرندگان را ریزه ریزه کرد آنها را و ریزه ها را باهم مخلوط و ممزوج نمود. پس بر هر کوه از کوه ها که در دور او بود جزئی گذاشت و آن کوهها ده تا بودند و منقارهای آن مرغان را در میان انگشتان خود گرفت. پس آن مرغان را به نامهای ایشان خواند و نزد خود دانه و آبی گذاشت. پس پرواز کرد اجزای آن حیوانات بعضی بسوی بعضی، تا بدنها درست شد و هر بدنی متصل شد و چسبید به گردن و سر خود. پس حضرت ابراهیم ع دست از منقارهای آن مرغان برداشت و پرواز کردند و بر زمین نشستند و از آن آب خوردند و از آن دانه برچیدند و گفتند ای پیغمبر خدا زنده کردی ما را خدا تو را زنده گرداند. حضرت ابراهیم ع گفت بلکه خدا مردگان را زنده می کند و او بر همه چیز قادر است. ان شاء الله ادامه داستان شبی دیگر... منبع:حیوة القلوب جلد اول( در قصص پیامبران و اوصیاء ایشان) نوشته علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه 🌸نشر پیام صدقه جاریه هست🌸 *اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم* 🌾🌺🌸 *التماس دعای فرج* *شبتون مهدوی*