💌💫💌💫💌💫💌💫💌 ✍📚خاطره ای از همرزم شهید؛«نوروز علی سلیمانی به نقل از خود شهید بزرگوار» 🌷✨شهید خاطره اسارتش را چنین تعریف نمود: 💐🌿در عملیات محرم مرحله اول عملیات آنقدر جلو رفته بودیم که دشمن ما را محاصره کرد. من و چهار نفر دیگر را به اسارت بردند؛در بین راه تا سنگر فرماندهی شان یکی از عراقی ها چند بار می خواست ما را بکشد اما دیگری مانع او میشد. ☘🌼بالاخره به سنگر فرماندهی رسیدیم. پای ما را بستند و بیرون سنگر انداختند. من اسمم روی جیب پیراهنم نوشته شده بود و قرآن کوچکی هم داخل جیبم داشتم. ابتدا مقداری نان خشک به ما دادند؛سپس ما را داخل سنگر بردند و فرمانده شان وارد شد بی سیم بزرگی آورد و کنار ما گذاشت. کلت خود را در آورد و به طرف ما گرفت. در آن لحظه احساس کردیم کارمان تمام است. 🌸🌴ناگهان چند گلوله به طرف بی سيم شلیک کرد و با اشاره من گفت سید حسن و دستش را به طرف جیبم اشاره کرد؛من هم قرآن کوچک را از جیبم در آوردم؛عکسی از امام لای قرآن بود.فرمانده عراقی آن را گرفت و بوسید و گفت سید حسن ما را به طرف ایران ببر. 🌾🌺چون من راه را نمی دانستم خودش جلو افتاد و با اشاره از سایر نیروهای عراقی می خواست که همراه ما شوند و نهایتا به جای ما آنها اسیر ما شدند؛ما هم آنها را به پشت خط فرستادیم.