‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌹 خستگی خودم و نق نق فاطمه. بالاخره بعد از ۲۴ ساعت رسیدیم مشهد و رفتیم خانه خانم قاسمی . ما را که دید خیلی خوشحال شد:" خدا روشکر . میخواستم برای میلاد امام زمان علیه السلام جشن بگیرم .خوب شد که آمدید!" یک هفته ماندیم مشهد .خانم قاسمی دانا جشن گرفت و تمام دوستانش وخانواده رزمندگان راهم دعوت کرد.بعداز یک هفته به تهران برگشتیم. ماه رمضان از راه رسید ومن نمی توانستم روزه بگیرم،دوست داشتم سحرها بیدار شوم ودر کنار تو بنشینم. دلم می خواست لحظه به لحظه ی بودنت راحس کنم، ولی تو نمی خواستی صدایم بزنی. بی تابی محمدعلی نمی گذاشت خواب پیوسته داشته باشم . دوست داشت یکی با او بازی کند و تو بیشتر وقت ها او را بغل می کردی واز پیش من می بردی تا راحت بخوابم . طبق روال همیشگی در ماه رمضان،در فامیل هر شب افطاری منزل یکی بود. شبی که منزل عمو جعفر بودیم گفتم:" آقامصطفی الآن که همه هستند دعوت کن تا یه شبم بیان منزل ما!" آهسته گفتی :" نمی تونم زمان مشخص کنم، هر لحظه ممکنه زنگ بزنن ومجبور بشم برم!" اخم هایم در هم رفت .بلند گفتی:" شنبه هفته دیگه،همگی برای افطار منزل ما!" اما دو روز مانده بود به آن شب تلفن خانه زنگ خورد:" سلام عزیز،من دارم میرم!" - کجا؟ - سوریه! ورفتی به همین راحتی .اولین کاری که کردم این بود.که زنگ بزنم مهمانی رو به هم بزنم وبعد نشستم به حال خودم گریه کردم. محمدعلی نمی خوابید، او هم گریه می کرد گریه هایش دلم را به آشوب می کشید. لابد قراربود اتفاقی بیفتد. عرق نعنا به او دادم. جایش را عوض کردم، بغلش گرفتم و راه بردم، روی پا خواباندمش ، ولی آرام نمی گرفت. پدرم زنگ زد:" باباجون بلند شو بیا خونه ما." ولی من با دو تا بچه راحتتر بودم که خانه خودمان بمانم .شب های تنهایی وبی خوابی شروع شده بود. سایه ات همه جابود. اما خودت نبودی. به خودم می گفتم: باید بزرگ بشی، باید طاقت وصبرت را زیاد کنی ،تو حالا مادر دو تا بچه ای. یه هفته شد دو هفته . دوهفته شد سه هفته .سه هفته شدچهار هفته . پس توکجابودی؟ پس چطور من وبا گریه های سوزناک و نفس گیر محمد علی تنها گذاشته بودی؟ درست روز سی ام بود . بعداز گذشت یک شب سخت،شبی که محمدعلی نگذاشته بودخوب بخوابم ،تازه پلک هایم روی هم رفته بودکه فاطمه صدایم کرد:" مامان پاشو گرسنمه !" - توی یخچال نون وپنیر هست! - نه تو باید بهم صبحانه بدی! - فاطمه جان بزار بخوابم داداشی تا صبح گریه می کرد! - من گرسنمه! بلند شدم به حال خودم ومحمدعلی وفاطمه وبعد برای کل زندگی ام گریه کردم .بعد هم رفتم صبحانه فاطمه را آماده کردم گذاشتم جلویش . تا که آمدم بخوابم گفت:" مامان چشماتو باز کن،می ترسم!" - من که اینجام،تلویزیون هم روشنه،بذار بخوابم! تو راباید بیدار باشی، نباید بخوابی ! دیگر نتوانستم طاقت بیاورم به خصوص که محمد علی افتاده بود به گریه زنگ زدم به تو:" مصطفا کم آوردم.کی میای مصطفی!" - اتفاقا می خواستم زنگ بزنم بگم دارم میام! یک مرتبه دل شوره افتاد بجانم:" چیزی شده؟" - نه بابا ابو علی مجروح شده میاریمش ، تهران! خوش حال شدم به دور و ورخانه نگاه کردم باید می افتادم به نظافت. شروع کردم به خانه تکانی .دیگر خواب از سرم پریده بود. ملحفه ها رو درآوردم وریختم داخل ماشین لباسشویی. پرده ها را بازکردم و شستم. محمدعلی وفاطمه راگذاشتم پیش مامانم ودوان دوان رفتم خرید: قند ، چای، رب، روغن، باید همه چیز توخونه می بود تا وقتی که می آمدی یک لحظه هم از تو دور نشوم. سر راه یک ادکلن هم برایت خریدم وکادو پیچ کردم، اما یک فکرکوچولو مثل خوره افتاده بود به جانم ومدام بزرگتر می شد. چطور مصطفی برای هیچ کدام از دوستانش که مجروح شدند نیامده وحالا برای ابوعلی می خواهد بیاید؟ پیام دادم :" آقامصطفی نکنه خوت طوریت شده؟" - نه بابا !فقط ابوعلی مجروح شده. - راستش بگواقامصطفی! 🌷 🔸ادامه دارد ...