. 🔸حسن، راننده وسیله نقلیه ای عمومی و مردی بسیار آلوده و گمراه بود. در یکی از سفرها مسافران از او خواهش کردند نیم ساعتی در گنبد توقف کند، تا به دیدار آیت الله گنبدی رفته و بازگردند. او که به اصرار مردم، راهی منزل ملا علی شده بود، بدون هیچ کلامی گوشه اتاق نشست. 🔹هنگام خداحافظی، به تقلید از همه، دست شیخ علی را بوسید و خواست رها کند که آیت الله گنبدی دست او را فشرد و با محبت، او را چنین موعظه کرد: 🔸«ای حسن! حالا که تا اینجا آمدی، دیگر بس است؛ بیا برگرد». 🔸حالا حسن آقا به کلی منقلب شده بود و با اشک می گفت: «نام مرا از کجا می دانست؟ 🔸چگونه خبر از آلودگی من داشت؟ آیا این ها از باطن آدمی با خبرند؟» نقل شده است این راننده تا ملایر گریه می کرد و منقلب بود. این مرد که با یک کلمه موعظه مرحوم آیت الله گنبدی عوض شده بود، توبه کرد، حقوق مالی خود را پرداخت و به حج رفت و از نیکان و صالحان شد. ساعتــــی هم صــــحبتی کـــن با ولیّ تا ببیــــنی نــــور حق را منــــــــجلی خاک و خس روید ز خاک شوره زار در دل دریـــاســـــــت درّ شـــاهـــوار گِل چـو گـردد هــمدل گُل، گلُ شود خاک بی جان، سـوسن و سنبل شود @jawaher_kalam