آقامحمودرضا
🌷نشست روبرویم. خندید و گفت: دیدید آخر به دلتون نشستم! زبانم بند آمده بود. من که همیشه حاضر جواب بو
💠اهل بریز و بپاش بود،چند برابر هم شد. از چیزهایی که خوشحالم می کرد دریغ نمی کرد. از خرید عطر و پاستیل و لواشک گرفته تا موتور سواری . با موتور مرا میبرد هیئت. حتی در تهران با موتور عمویش از مینی سیتی رفتیم بهشت زهرا. هرکسی میشنید کلی بدو بیراه بارمان میکرد که " مگه دیوانه شدین؟ می خواین دستی دستی بچه تونو به کشتن بدین؟" حتی نقشه کشیدیم بی سرو صدا برویم قم. پدرش بو برد و مخالفت کرد. 🌷پشت موتور می خواند و سینه میزد. حال و هوای شیرینی بود. دوست داشتم. 📚کتاب قصه ی دلبری صفحه ۵۳ ، شهید محمد حسین محمد خانی به روایت همسر 🆔 @Agamahmoodreza