💠اهل بریز و بپاش بود،چند برابر هم شد. از چیزهایی که خوشحالم می کرد دریغ نمی کرد.
از خرید عطر و پاستیل و لواشک گرفته تا موتور سواری .
با موتور مرا میبرد هیئت.
حتی در تهران با موتور عمویش از مینی سیتی رفتیم بهشت زهرا.
هرکسی میشنید کلی بدو بیراه بارمان میکرد که " مگه دیوانه شدین؟ می خواین دستی دستی بچه تونو به کشتن بدین؟"
حتی نقشه کشیدیم بی سرو صدا برویم قم.
پدرش بو برد و مخالفت کرد.
🌷پشت موتور می خواند و سینه میزد.
حال و هوای شیرینی بود. دوست داشتم.
📚کتاب قصه ی دلبری صفحه ۵۳ ، شهید محمد حسین محمد خانی به روایت همسر
🆔
@Agamahmoodreza