دیروز کتابی رو میخوندم که داستان دو گروهی بود که یکی وسط میدان جنگ بود و اون یکی فرار کرده بود. در نهایت شکست خوردن و هر دو غمگین شدن اما گروهی که تا آخرش ایستادگی کرد بعد از یه دوره ای از غصه خوردن دوباره به زندگی برگشت ولی گروهی که فرار کرده بودن دچار غمی به همراه ناامیدی شدن. به تفاوت هاشون خیلی فکر کردم که قطعا ناشی از طرز فکرشون بود ولی به نظر من مهم ترین علت اینکه گروه دوم از غم خارج نشد و دچار ناامیدی دائمی شد و کلا مبارزه رو بیهوده دونست یه مسئله اساسی بود که برمیگرده به جنگ با وجدان. گروه دوم برای اینکه بتونه خودش رو ببخشه کلا جنگ با دشمن رو انکار کرد و اون رو بیهوده و از پیش باخته دونست و در نهایت ذلیل شد و برای این ذلتش هم دلایلی تراشید تا باز هم مجبور به جنگ با وجدانش نشه. این جنگ عجیبیه که هر انسانی در درونش دائما با اون مواجهه. بدترین جنگ، جنگ با وجدانه وقتی که آدم در انجام وظیفه ش کوتاهی کرده باشه. این جنگ رو هیچ کس برنده نمیشه به جز اونایی که انجام وظیفه میکنن. @alikhanabadi