بسم الله خجالت دیشب بدخواب شده بودم. نه سر همان بهانه‌های همیشگی قسط و گرفتاری. چیزی بین پدر و ما پیش آمده بود و من دوباره دچار همان حس های دو گانه‌ی سرنوشت ساز شده بودم. این که هم ناراحت بودم. هم حق می‌دادم هم.. اما گناه پدر چه بود؟ اگر دلش یک آن می شکست یا از گوشه ی ذهنش می گذشت که این بچه ها من را بدون مادرشان یا بدون گرفتاری نمی خواهند چه؟ اگر تنهایی به او آن قدر فشار می آورد که ترجیح میداد نباشد چه؟ اگر یک لحظه، حتی فقط یک لحظه، ازگوشه‌ی ذهنش می‌گذشت که دلش از ما شکسته یا آهی می کشید چه؟ بالاخره دست و دلم یکی شد. شماره را گرفتم. کمتر وقتی مثل این لحظه، احساس می کنم کاش نزدیک بودم. اما کاش نزدیک بودم ومی توانستم بوسه بر دستش بزنم. دلم می‌خواست بگویم:«پدر قربانت شوم. عاشقت هستیم. دوستت داریم. هرتصمیمی بگیری پشتت هستیم.» بالاخره تماس برقرار شد. _سلام بابا _سلام باباجون. خوبی. بچه ها خوبند؟ شوهرت خوبه؟ _بله الحمدلله. خوبیم همه. کمی صحبتهای معمول کردیم اما این بخش دردناک ماجرا نبود. بخش دردناکش این بود که هرچه زور زدم نتوانستم حرفهایی که تمام ذهن ودلم را پر کرده بود بگویم. من که زبان دراز وشوخم، را همه می شناسند، وقت وقتش نمی توانستم همانطور عاشقانه که بارها وبارها در ذهنم چرخیده بود، قربان صدقه ی پدرم بروم. این همه ناتوانی ازکجا می‌آمد؟ از شرمی که روی احترام به پدر مهمان شده؟ از نگاه مهربان وهمیشه سر به زیر پدر؟ از حرف نزدنهای پدر و ما؟ از خجالت مذمومی که تنها ناتوان و پشیمان می کند؟ یادم آمد این ضعف بسیاری از خانواده هاست که دشواری جمع بستن بین رعایت حریم پدر و صمیمت ومهرورزی به افراط و تفریط می کشد و دراین تلاقی یا حریم شکسته می‌شود یا احترام مانع مهرورزی می‌شود. عاقبت گفتم :«بابا ما عاشق شماییم. هر تصمیمی که بگیرید وهرکار بکنید.» خواستم قطع کنم که شتاب زده گفت:«من عاشق بچه هام هستم. اولویت من شماهایید.» تماس قطع شد. اشک امانم نمی دهد. ومادر @zedbanoo