های رباتیک. طرح بعدیش برای کولرهای متناسب با آب و هوای ایران با مصرف کم... هرجا که رفتند و آمدند هیچ نتیجهای نگرفت. حالا عصرها در یک کارخانه تولید پوشاک، مهندس ناظر است.
مهندس ناظر بودن برایش مثل پفک است. مزه دارد، فایده ندارد. سیری کاذب دارد، قوت نمیدهد. مصطفی تا سکوت بینشان افتاد چشم روی هم گذاشت. دلش میخواست یک ساعت مانده تا یزد را بخوابد اما صدای پیامک موبایل، تکانش داد.
صفحه را باز کرد. شیرین پیام داده بود:
- مصطفی! آخر هفته امتحان فیزیک داریم. میشه یه ساعت وقت بذاری بیام برای رفع اشکالاتم.
بیجواب صفحه را خاموش کرد و گوشی را پرت کرد مقابل داشبورد.
- بی اعصاب نبودیا
.- مامان و بابا با من. لباس با تو!
مصطفی دستش را گذاشت جای ضربه و آرام ماساژ داد تا کمی دردش آرام شود. نفس راحتی کشید وقتی که محمدحسین از اتاق بیرون رفت. ته دلش کمی تردید داشت که واقعاً میخواست همراهش برود یا نه؟ مدرسه سال آخر بیشتر راحتشان میگذاشت تا بحث کنکور را پیگیری کنند و با نبود چند روزهاش مشکلی پیش نمیآمد.
اصلاً از وقتی معاون محبوبش، مهدوی کمتر وقت میگذاشت برایشان، حوصلۀ مدرسه رفتن را هم نداشت و ترجیح میداد کتابخانه برود تا مدرسه. شاید از اینکه نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده که مهدوی را تا این حد درگیر کرده است کلافه بود.
مادر و پدر روی حرف محمدحسین و تصمیمهایش حرفی نمیزدند. حتی صبح که راه افتادند به سمت یزد مادر تاکیدی برای درس و برگشتن نکرد و بدرقهشان کرد با جملۀ همیشگیش:
- برید به امان خدا!
اولینبار نبود که دو نفره مسافرت میرفتند. فاصلۀ تا یزد را بحث کرده بودند سر اتفاقهایی که در توپ بزرگ دنیا دارد سر ایران میآید. محمدحسین سبک فکری خودش را داشت و میگفت:
- هر کس زد توی صورت ما باید یکی محکمتر بزنیم توی صورتش.
در ادبیات بینالمللی شاید این خیلی جا افتاده نباشد. معمولا کشورهایی که ضعیف هستند، تا سیلی میخورند پا پس میکشند که سیلی دوم را نخورند. محمدحسین شانه بالا انداخته بود و گفته بود:
- آدم قلدر را اگر نزنی، پرروتر میشود. اگر همان اول که گفت: پِخ تو محکمتر گفتی:
چِخِه، حساب کار دستش میآید و الّا مجبورت میکند که زار و زندگیت را بدهی و هر بار هم چنگ و دندان نشان میدهد.
این هم یک تز است دیگر. تز دیگر هم کشورهای اطراف بودند که شمشیر طلا هدیه میدادند و باج و تاجشان برایشان مهمتر از عزتشان بود. ماندن به هر خفتی!
مصطفی تلخ خندید به محمدحسین و گفت:
- یه شعار هست که هرجا موفقیتی هست، پای یک ایرانی در میان است!
و ادامه داد:
- هرجا هم خرابکاری است پای یک مدیر نفوذی شاسگول!
محمدحسین اذیت شده است در فضای کار و دانشگاه. طرحی نوشته بود برای بحث پهبادهای رباتیک. طرح بعدیش برای کولرهای متناسب با آب و هوای ایران با مصرف کم... هرجا که رفتند و آمدند هیچ نتیجهای نگرفت. حالا عصرها در یک کارخانه تولید پوشاک، مهندس ناظر است.
مهندس ناظر بودن برایش مثل پفک است. مزه دارد، فایده ندارد. سیری کاذب دارد، قوت نمیدهد. مصطفی تا سکوت بینشان افتاد چشم روی هم گذاشت. دلش میخواست یک ساعت مانده تا یزد را بخوابد اما صدای پیامک موبایل، تکانش داد.
صفحه را باز کرد. شیرین پیام داده بود:
- مصطفی! آخر هفته امتحان فیزیک داریم. میشه یه ساعت وقت بذاری بیام برای رفع اشکالاتم.
بیجواب صفحه را خاموش کرد و گوشی را پرت کرد مقابل داشبورد.
- بی اعصاب نبودیا!
#ادامه_دارد...
#کپی_ممنوع ❌
دختران بهشتے
http://eitaa.com/dukhtaranebeheshti/35103♡
دنبالپارتهامونی ؟!بزنرولینبالا↻