📕رمان عشق و پلیس♥️
کیف و گوشیمو برداشتم و سمت صندوق حرکت کردم..تا با نازنین با هم بریم.
بعد از اینکه نازنین حساب کرد از در خارج شدیم..
داشتم با خودم تیکه آهنگی که امروز تو مخم پیچیده بود رو تکرار میکردم که یهو با تاریک شدن جلوی چشمام و چیز سنگین و محکم آهنی که روی پیشونیم گذاشته شد و بعد از اونم صدای جیغ نازنین روبه رو شدم...
.. واقعا نمیدونم باید چکار کنم اینکه نازنین نیست.. زیر دست اون یارو انگار داشتم خفه میشدم.. هرچی با ناخن هام دستشو چنگ میزدم اصلا واکنشی نشون نمیداد..
تنها چیزی که میشنیدم فقط صدای جیغ نازنین بود که داد میزد آرزو.. ولش کنید لعنتی ها.. بعد از اونم این مردی که دهنمو گرفته بود داد زد خفش کنید اون دختر رو نا نکشتمش... واااای نازنین و میگفت..
تنها چیزی که شنیدم صدای نازنین بود که گفت من میرم پشت سرمم نگاه نمیکنم..
بیمعرفت..
نفسم بالا نمیومد احساس خفگی میکردم و از بین دستش که روی چشمم بود فقط میدیدم زمین داره دور سرم میچرخه..
صدای شکیک گلوله از کنار گوشم بلند شد و چشمام کم کم بسته...
ادامه دارد...
♥️به قلم فاطمه و نیایش📕
کپی حرام است و راضی نیستیم!
@Eshghvpoolis_1401