فانوس را پس بگیر
همراه عزاداران رسیده بودیم به سر کوچه، نزدیک به خانهی خانوم ابریشمی. آنجا دسته عزادارن ایستاد. هر کس در حال و هوای خودش بود. خداروشکر عمده زنها حجاب کامل داشتند. مردان هم نگاهشان فرو افتاده بود. ما هم مشغول سینهزنی بودیم. گاهی همه جمعیت تکهای از اشعار را همراه نوحه خوان تکرار میکردیم. عدهای از نوجوانان با چند طبل وسط دسته ایستاده بودند. و دور هر طبل حدود ۶ نوجوان حلقه زده بودند که با ریتم شعر مداح ، به طبل مینواختند. صدایش هم خیلی بلند بود. داشتم به ساعت نگاه میکردم. ظهر عاشورا نزدیک بود. همیشه این ساعات دلشوره برای دل امام زمان به جانم میفتد. با خودم گفتم اگر گناهکار نبودم شاید آقا اینجا هم میآمد. در دل با او سخن گفتم و خواهش کردم بخاطر من که روسیاهترینم این جمع را محروم نکند. قدم مبارکش را اینجا هم بگذارد. چقدر قلبم از تصور اندوهش فشرده میشد.
خانم ابریشمی هم همراه مادرش کنارم ایستاده بود. رد نگاهش را دنبال کردم. رسیدم به دو دختر نوجوان که دقیقا جلوی چشممان کنار یک تابلوی توقف ممنوع ایستاده بودند. یکیشان تکیه اش را زده بود به میلهی تابلو. یکیشان هم کنار او ایستاده بود. موهایشان افشان. و البته خوشرنگ، از پشت و جلوی شال نازکشان پیدا بود. یک عینک با فریم گرد و بزرگ که خیلی هم بامزه بود روی صورت باریک و قشنگ یکیشان جا خوش کرده بود. خدایا اینها چقدر دوستداشتنی بودند. یک مانتوی کوتاه و گشاد با شلواری که اصطلاحا در بازار به آن بگ میگویند و گشاد است به پا داشت. پشت به ما ایستاده بودند و مشغول سینه زنی بودند. گاهی هم میچرخیدند به پشتشان نگاهی میکردند.
اول خواستم بیخیال شوم. اما باز این فکر خائنانه و منافقانه خجالت کشیدم. مگر آنها با عزیزان خودم یا با خودم چه فرقی داشتند؟ حجاب خوب است، فقط برای خودم باشد؟ این شد جوانمردی؟ یاد فرمایش امام حسین علیه السلام افتادم: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.
فایده نداشت. این کلاهی که نفس میخواست سر عقلم بگذارد زیادی گشاد بود.دو قدم جلو رفتم. دقیقا زیر آفتاب. آخ که از همین گرما و خستگی و تشنگی هم دلم برای اهل بیت امامم کباب میشد. چارهای نبود. وظیفه که دل عزادار و غیر آن نمیشناسد. همانطور که گرسنگی و تشنگی به آدم عزادارِ عزیز از کف داده امان نمیدهد. نفس عمیقی کشیدم. صورتم را به سمت مخالف گرفتم و بسم الله گفتم. متوجه شدم آن دو قدم را خانوم ابریشمی هم همراهیم کرده. احساس مسئولیت بیشتری کردم. اما نتیجه را به خدا سپردم. همین که خواستم لب از لب باز کنم، دیدم دو کودک با یک طبل کوچک دقیقا یک قدمی ما در خیابان شروع کردند به کوفتن طبل. صدای دخترک نوجوان کناریام را شنیدم که گفت کاش برن دورتر. بعد هم دستش را گذاشت کنار گوشش. دیدم تا این کار این دو کودک بامزه و بازیگوش و شلوغکار ادامه دارد عقل حکم میکند تذکر را عقب بیندازم. البته بهتر هم شد. چون بیشتر فکر کردم ، با خودم دو دو تا چهارتایی از اول کردم. حرفهایم را تغییر دادم. حساب کردم که نوجوان غرور بیشتری دارد. امر و نهی مستقیم در او اثر معکوس دارد. ما هم مکلفیم هر روشی که اثر بیشتری دارد را انتخاب و اعمال کنیم. و دیدم که اینها دارند با عشقی برای اباعبدالله سینه زنی میکنند. اقلا میتوانستند تلاش کنند تا در سایه جایی دست و پا کنند. اما نکردهاند. در خانه و پای گوشی یا هیچ جای بدی نیستند. پس دل اینها با عشق آقا گره خورده و عجین است. کلمات دستشان را بالا گرفته بودند تا به عنوان داوطلب آنها را از مغزم به زبانم اعزام کنند. حتی اگر زیر نگاه تند و خشن تذکر گیرندهها شهید بشوند. از بین آنها مهربانترشان را اشاره کردم تا جاری شوند. بعد هم رو کردم به دختر نوجوان. آهسته و در کمال ملایمت دستم را روی بازویش گذاشتم. به سمتم چرخید. سلام گفتم. عزاداریتان قبول. همه را جواب دادند. بعد پرسیدم اجازه میدی یه چیزی بهت بگم؟ متعجب و مردد سرش را تکان داد. اگر بلند میگفتم میخواست از خودش پیش بقیه دفاع کند. دیگر گوش نمیکرد. سرم را بردم کنار گوشش گفتم میدونستی همه دخترای امام حسین علیه السلام حجاب داشتن؟! بعد عقب کشیدم . تا این جمله را پردازش کند. تعجبش کمی رنگ بدبینی گرفته بود. از آن نگاهها داشت که میگفت تذکر حجاب به من ندیا! حوصله ندارم. آهسته سرش را تکان داد. گفت آره. بعد دوباره سرم را جلو بردم و دم گوشش گفتم : خب تو هم مثل دختر امام حسینی دیگه. تو هم باارزشی. بدبینی نگاهش، رخت چرکهایش را از دل دخترک جمع و جور کرد و فلنگ را بست. فانوس محبت روشن شده بود. لبخندی زدم. به او گفتم برای منم دعا کنیا. لبخند زد. گفت باشه. بعد به خانم ابریشمی اشاره کردم و دو قدم رفتیم عقب. توی پیاده رو سر جای قبلیمان ایستادیم.