رفتیم دارو بگیریم
اسنپ رو برای امامزاده گرفتم که یه زیارتم بکنیم
رفتیم داخل، پیش خادم یه خانم نشسته بود. محجبه بود. خواستم بهش تراکت ندم باز گفتم بذار برگردم. این اون دنیا یقه منو میگیره میگه تو میتونستی منو نجات بدی، ولی ندادی.
رفتم جلو خیلی گرم باهاش احوالپرسی کردم. تعجب کرد گفت منو میشناسی؟ گفتم آره چطور نمیشناسم شیعه امام زمان علیه السلام هستی دیگه
این خدمت شما و بهش تراکت دادم
گفتم چقد اهل امام حسینی؟ گفت من اصلا اهلیه امام حسین علیه السلام هستم.
گفتم خب این به وصیت ایشون مربوطه. انشاءالله شرکت کنید
به بقیه مؤمنین هم بدید. و فقط به مؤمنین بدید.
برگشت گفت شما یه جوری میگی مؤمنین انگار بقیه کافر هستن
گفتم نه
وقتی میگم به بقیه مؤمنین هم بدید یعنی دارم میگم من شما رو مؤمن میدانم. از روی احترامه.
دوباره گفت آخه شما انگار بقیه رو مؤمن نمیدونی . گفتم نه ولی وقتی آموزش ببینید متوجه میشید چرا اینا رو گفتم. بازم گفت
حالا یه ظاهر قشنگ و مذهبی داری . البته من واقعا روت شناخت ندارم
ولی یه جوری حرف میزنی انگار بقیه هیچی نمیدونن.
گفتم اولین باره کسی انقد منفی نگاه میکنه به حرفام تعجب میکنم. من وقتی میگم به مؤمنین بدید دارم به شما میگم. به یه خانم که ظاهرش با ما فرق داره نمیرم بگم چون تو ظاهرت با من فرق داره پس دور از جون طرف، پس تو حتما دلت پاک نیست. نه این بخاطر نکاتیه که حالا دیگه انشاءالله آموزش که ببینید متوجه میشید.
گفت میدونی من کیام؟
یاد میتیکامان افتادم منتظر آرم مخصوص حاکم بزرگ افتادم ولی خب هیچی رو نکرد و فقط رو به خادم گفت بهشون بگو من کی هستم
خودش ادامه داد من خودم استاد دانشگاه هستم (یاد حوزویه افتادم که توی حرم امام رضا علیه السلام سر من و خانم ابریشمی عصبانی شد گفت من خودم حوزویام!!! )
ادامه داد: من توی دانشگاهم میگم شما باعث دو قطبی جامعه میشید
گفتم شما محبت دارید بزرگواری
بعدم تراکتو ازش پس گرفتم گفتم شما انگار هنوز جا داره صبر کنید
میگفت شما خیلی تندی همین شما گند زدید به جامعه. خواهرم به من اشاره کرد گفت ایشون که خیلی مودبانه با شما صحبت کردن . شما داری تندی میکنی. منم گفتم من عذرخواهی میکنم به شما گفتم مؤمن . شرمنده. اشتباه کردم. هر چند هنوز فک میکنم آدم خوبی هستی ولی اگه راضی میشی با یه عذرخواهی که ما بریم. بیشتر حرصش درومد. منم گفتم محبت داری گلم شما الان منو جذب کردی ممنونم 🌹 خداحافظی کردیم از اونجا اومدیم بیرون
خیلی جالبه. انگار ما چون حجاب داریم همه حق دارن بهمون توهین و تندی کنن. جاذبه اینا فقط برای اونیه که در حال ارتکاب گناه ببیننش
رفتیم داخل شبستان
همون بدو ورودمون دو تا دختر بچه ابتدایی چادری داشتن کفش میپوشیدن. (وقتی کتابها رسید روش چند تا شکلات بود به خواهرم گفتم با شکلاتهای خودمون بذاریم برای امربهمعروف . مواظب باشیم با پول مردم کتابا رو خریدیم اینا رو برای همون امربهمعروف مصرف کنیم.) بهشون لبخند زدم و با شوق گفتم سلاااااام خاله جون چقد قشنگه که شما چادر پوشیدین
بعدم به دوتاشون شکلات دادم و گفتم ناقابله. هدیه بخاطر اینکه منو یاد حضرت زهرا انداختید. همه باید از شما یاد بگیرن.
خوشحال شدن (به قول استاد دانشگاهه گند زدیم به جامعه:))) ) و رفتیم زیارت.
سفره صلواتی چیزی انداخته بودن
قبولشون باشه ولی خدا میدونه انقد ناراحت بودم از مغفول موندن امربهمعروف ونهیازمنکر
بعضی از مردم امربهمعروف و نهیازمنکر نمیکنن و بعدم انتظار دارن حاجتشون برآورده بشه
بابا وقتی تو برای استجابت دعا محکمترین مانعو ایجاد میکنی چه توقعی داری؟؟؟
مثل اون جوکه که میگفت نذر میکرده توی قرعهکشی بانک برنده بشه بعد خیلی تضرع و زاری میکنه میگه چرا من برنده نمیشم؟ خواب میبینه بهش میگن برو اول حساب باز کن توی بانک! :)
بعضی مسلمونام اینجوری هستن
به امامزاده گفتم واگذارش کردم به خودت این خانومو
من انقد ازم برمیومد
دیگه خودت متوجهش کن اشتباه میکنه. از امامزاده خواستم بیام بیرون یه نفس عمیق کشیدم به خواهرم گفتم بیا بهش فک نکنیم. غیبت میکنیم. ولش کن.
خیلی ناراحت شدم.
کشف حجابا خیلی ازینا معقولتر رفتار میکنن
یه تعداد بطری میخواستیم برای رب.
توی بازار یه جا قیمت بطری پرسیدیم.جنس و اندازه و قیمتش زیاد جالب نبود.
رفتیم داروخانه. اونجا یه نوجوان کشف حجاب دیدم. با خودم گفتم چطوری بگم که به غرورش برنخوره؟ نگاه کردم خب اصلا شال داشت.
از همون استفاده کردم. آروم صداش زدم : دخترم
وقتی برگشت با صدای خیلی آرومی گفتم سلام عزیزم. حالت خوبه؟ وقتت بخیر. لبخند زد تشکر کرد. با صورت باز و لبخند و مهربونی گفتم چه کار قشنگی کردی شال پوشیدی!