🌹 داستان دختر پوشیه پوش 🌹 🌹🌹 قسمت ۳۳ 🌹🌹 🔥 ناگهان ، یکی از آن چهار نفر ، 🔥 به طرف سمیه آمد . 🔥 سمیه با پا ، به گردن آن مرد لگد زد 🔥 و با چرخشی به راست ، 🔥 به پشت او رفته ، 🔥 و او را به طرف دوستانش پرتاب کرد . 🔥 سپس سراغ نفر دوم رفت . 🔥 سمیه ، خود را به زمین انداخت 🔥 و هر دو پای خود را بین دو پای نفر دوم برد 🔥 سپس پاهای او را قفل کرد 🔥 و به زمین انداخت . 🔥 نفر سوم نیز ، به طرف سمیه آمد 🔥 سمیه ، دستان خود را ، از پشت به زمین زد 🔥 و به سرعت خود را به طرف او پرتاب کرد 🔥 هر دو پاشنه پای سمیه ، 🔥 به زیر چانه های او اصابت کردند . 🔥 سمیه دوباره بلند شد 🔥 و نفر آخر را ، مشت باران کرد . 🔥 آنقدر به شکم او مشت زد ؛ 🔥 که او را با گیجی و منگی، 🔥 نقش بر زمین کرد . 🔥 و با حالت تهوع ، به ناله کردن پرداخت . 🔥 سمیه ، دختر پوشیه پوش ، 🔥 بلند شد و به اطراف نگاه کرد 🔥 آن چهار غول بی غیرت ، 🔥 هنوز روی زمین بودند 🔥 اما هیچ اثری از مرضیه نبود . 🍎 سمیه ، دوباره مرضیه را گم کرد . 🍎 به اطرافش نگاهی انداخت ؛ 🍎 اما هیج خبری از او نبود . 🍎 ناگهان دوتا ماشین کنار سمیه ایستادند . 🍎 و عده ای افراد مسلح ، 🍎 از آن ماشین ها بیرون آمدند . 🍎 یکی از آنان ، 🍎 اسلحه اش را طرف سمیه گرفت و گفت : 🔥 سوار شو یلا تا نزدمت . 🌹 ادامه دارد ... 🌹 ✍ نویسنده : حامد طرفی 🔮 @amoomolla