📚 داستان پسری به نام شیعه
✍ قسمت ۴۶
🚥 نماینده پادشاه قطر ،
🚥 پایان جلسه امروز را اعلام کرد
🚥 و نمایندگان را به استراحت دعوت نمود
🚥 سپس با خوشرویی و تبسم ،
🚥 به سراغ من آمد و بسیار تشکر کرد .
🚥 و با لبخند گفت :
👑 حلالم کن جوون ؛
👑 روز اول که وارد شدی
👑 با خودم گفتم ایران را ببین
👑 که یک بچه برای ما فرستاد ؛
👑 حالا فهمیدم
👑 که شما واقعاً بی نظیری
👑 شما جوانان ،
👑 باید قدر ایران را بدانید
👑 که این چنین ،
👑 به شما بهاء و ارزش می دهد .
👑 همه جای دنیا ،
👑 روی پیران سرمایه گذاری می کنند
👑 اما در ایران ،
👑 بیشتر روی جوانان حساب باز می کنند .
👑 و این نشان می دهد که ایران ،
👑 به سنت های پیامبر ،
👑 که همان مسئولیت دادن به جوانان است
👑 بیشتر اهمیت می دهد .
🚥 حرفهاش که تمام شد ،
🚥 به عنوان تائید ،
🚥 سرم را تکان دادم
🚥 و خیلی از او تشکر کردم .
🚥 بعد از آن ؛
🚥 نماینده ها دور مرا حلقه زدند .
🚥 و هر کدام به نوعی تحسینم کردند
🚥 ماشالله سوالات زیادی هم داشتند
🚥 با اینکه روز سختی برای من بود
🚥 و خیلی خسته بودم
🚥 ولی سعی کردم با حوصله و مهربانی ،
🚥 به سوالاتشان نیز پاسخ دهم .
🚥 بعد از نماز مغرب و عشا ،
🚥 یک آقایی پیشم آمد و گفت :
💥 باید خصوصی با هم حرف بزنیم .
🚥 محافظینم را از خودم دور کردم
🚥 و به نقطه ای از مسجد رفتیم .
🚥 او هم بدون مقدمه گفت :
💥 آقای شیعه !
💥 می دانی با این کاری که کردی
💥 با جان پدر و خواهرت ،
💥 و حتی دوستان و اطرافیانت ،
💥 بازی کردی ؟!.
💥 مأموران ما ،
💥 روستای شما را محاصره کردند .
💥 اگر دست از مناظره بر نداری ،
💥 همه آنها را آتش می زنیم .
🚥 من انتظار چنین حرف هایی را نداشتم ،
🚥 از شنیدنش ، شوکه شدم ، جا خوردم
🚥 متعجب و بهت زده ،
🚥 فقط به او نگاه می کردم
🚥 همه خوشحالی مرا ، از بین برد .
🚥 نتوانستم جوابش را بدهم
🚥 نمی دانم ؛ شاید هم ترسیده بودم
🚥 او حرف زد و تهدید کرد و رفت
🚥 اما من ماندم
🚥 که به نقطه ای خیره شده بودم
🚥 زبانم قفل شده بود
🚥 نمی دانستم چکار باید بکنم
🚥 محافظینم که وضعیت مرا دیدند
🚥 یکی از آنها به طرف من آمد
🚥 و دیگری به دنبال آن مرد دوید ...
💥 ادامه دارد ...
✍ نویسنده : حامد طرفی
🇮🇷
@amoomolla