محتوای تربیت کودک
📚 داستان پسری به نام شیعه 📚 قسمت ۴۵ 🌟 یکی دیگه از نمایندگان گفت : ☘ احسنت جوان ☘
📚 داستان پسری به نام شیعه ✍ قسمت ۴۶ 🚥 نماینده پادشاه قطر ، 🚥 پایان جلسه امروز را اعلام کرد 🚥 و نمایندگان را به استراحت دعوت نمود 🚥 سپس با خوشرویی و تبسم ، 🚥 به سراغ من آمد و بسیار تشکر کرد . 🚥 و با لبخند گفت : 👑 حلالم کن جوون ؛ 👑 روز اول که وارد شدی 👑 با خودم گفتم ایران را ببین 👑 که یک بچه برای ما فرستاد ؛ 👑 حالا فهمیدم 👑 که شما واقعاً بی نظیری 👑 شما جوانان ، 👑 باید قدر ایران را بدانید 👑 که این چنین ، 👑 به شما بهاء و ارزش می دهد . 👑 همه جای دنیا ، 👑 روی پیران سرمایه گذاری می کنند 👑 اما در ایران ، 👑 بیشتر روی جوانان حساب باز می کنند . 👑 و این نشان می دهد که ایران ، 👑 به سنت های پیامبر ، 👑 که همان مسئولیت دادن به جوانان است 👑 بیشتر اهمیت می دهد . 🚥 حرفهاش که تمام شد ، 🚥 به عنوان تائید ، 🚥 سرم را تکان دادم 🚥 و خیلی از او تشکر کردم . 🚥 بعد از آن ؛ 🚥 نماینده ها دور مرا حلقه زدند . 🚥 و هر کدام به نوعی تحسینم کردند 🚥 ماشالله سوالات زیادی هم داشتند 🚥 با اینکه روز سختی برای من بود 🚥 و خیلی خسته بودم 🚥 ولی سعی کردم با حوصله و مهربانی ، 🚥 به سوالاتشان نیز پاسخ دهم . 🚥 بعد از نماز مغرب و عشا ، 🚥 یک آقایی پیشم آمد و گفت : 💥 باید خصوصی با هم حرف بزنیم . 🚥 محافظینم را از خودم دور کردم 🚥 و به نقطه ای از مسجد رفتیم . 🚥 او هم بدون مقدمه گفت : 💥 آقای شیعه ! 💥 می دانی با این کاری که کردی 💥 با جان پدر و خواهرت ، 💥 و حتی دوستان و اطرافیانت ، 💥 بازی کردی ؟!. 💥 مأموران ما ، 💥 روستای شما را محاصره کردند . 💥 اگر دست از مناظره بر نداری ، 💥 همه آنها را آتش می زنیم . 🚥 من انتظار چنین حرف هایی را نداشتم ، 🚥 از شنیدنش ، شوکه شدم ، جا خوردم 🚥 متعجب و بهت زده ، 🚥 فقط به او نگاه می کردم 🚥 همه خوشحالی مرا ، از بین برد . 🚥 نتوانستم جوابش را بدهم 🚥 نمی دانم ؛ شاید هم ترسیده بودم 🚥 او حرف زد و تهدید کرد و رفت 🚥 اما من ماندم 🚥 که به نقطه ای خیره شده بودم 🚥 زبانم قفل شده بود 🚥 نمی دانستم چکار باید بکنم 🚥 محافظینم که وضعیت مرا دیدند 🚥 یکی از آنها به طرف من آمد 🚥 و دیگری به دنبال آن مرد دوید ... 💥 ادامه دارد ... ✍ نویسنده : حامد طرفی 🇮🇷 @amoomolla