┄┄┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄┄ کیفیت سقیفه قسمت • چهارم ✔️ گروهی از انصار و عده دیگری که حضور داشتند، بیعت کردند. این در حالی بود که علی بن ابی طالب علیه السلام مشغول کفن و دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند. وقتی ایشان از این کار فارغ شدند و بر بدن پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواندند و مردم نیز چه آن‌هایی که با ابوبکر بیعت کرده بودند و چه آنهایی که بیعت نکرده بودند آمدند و بر بدن حضرت نماز خواندند، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به همراه زبیر بن عوام آمدند و در مسجد نشستند و بنی هاشم گرد ایشان جمع شدند، و بنی امیه نیز گرد عثمان بن عفان و بنی زهره دور عبد الرحمن بن عوف را گرفتند. همگی در مسجد بودند که ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح آمدند و گفتند: چه شده که هر یک از شما یک دسته شده اید، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید که انصار و سایر مردم با او بیعت کرده اند. عثمان و عبدالرحمنن بن عوف و همراهان آن‌ها برخاستند و بیعت کردند، ولی علی علیه السلام و بنی هاشم به همراه زبیر به منزل علی علیه السلام رفتند. سپس عمر همراه عده ای از کسانی که با ابوبکر بیعت کرده بودند، که در میان آن‌ها أُسید بن حضیر و سلمه بن سلامة نیز بودند، نزد بنی هاشم رفتند و همگی با هم داخل شدند و به آن‌ها گفتند: با ابوبکر بیعت کنید که مردم با او بیعت کرده اند. زبیر دست به شمشیر خود برد؛ عمر گفت: این سگ را بگیرید و ما را از شر او رها کنید. سلمه بن سلامة به سرعت جلو رفت و شمشیر را از دستش گرفت، عمر شمشیر را گرفت و آن را به زمین زد و شکست. اهالی بنی هاشم که در آن جا بودند را محاصره کردند و همگی آنان را نزد ابوبکر بردند. وقتی پیش ابوبکر رسیدند، به آن‌ها گفتند با ابوبکر بیعت کنید که مردم با او بیعت کرده اند. به خدا سوگند اگر بیعت نکنید، با شمشیر بر شما حکم می‌کنیم. وقتی بنی هاشم آن وضع را دیدند، یکی یکی جلو آمدند و شروع به بیعت کردن کردند. تا این که فقط علی بن أبی طالب علیه السلام باقی ماند؛ عمر به او گفت: با ابوبکر بیعت کن. علی علیه السلام گفت: من نسبت به این امر از او سزاوارترم و شما نیز باید با من بیعت کنید. خلافت را از انصار گرفته اید و نزدیکی به رسول خدا را بهانه خود در برابر آن‌ها قرار داده اید و آن را به زور از ما اهل بیت می‌گیرید، مگر شما خودتان به انصار نگفتید که شما به جهت قرابتتان به رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارتر از آن‌ها بر خلافت هستید و آن‌ها نیز رهبری را به شما بخشیدند و امارت را به شما تسلیم کردند!؟ من نیز همان دلیلی که شما برای انصار آوردید را برای شما می‌آورم، من به زنده و مرده رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک ترم و من وصی و وزیر و محل اسرار علم او هستم، و من بزرگترین دوست و نخستین کسی هستم که به ایشان ایمان آوردم و تصدیقشان کردم، و من بهترین شما در زمان آزمایش در میدان جهاد با مشرکین، آگاه ترین شما نسبت به کتاب خدا و سنت و فقیه ترین شما نسبت به امور دین و داناترین شما نسبت به عاقبت امور هستم، زبانم از همه شما برنده تر و دلم از شما استوارتر است؛ پس چرا بر سر این امر با ما جنگ دارید، اگر از خداوند بر خویشتن می‌ترسید با ما به انصاف برخورد کنید و همان طور که انصار خلافت را برای شما دانستند، شما نیز آن را برای ما بدانید، وگرنه آگاهانه ظلم خود را آغاز کنید. عمر گفت: مگر تو سرمشق اهل بیتت نیستی؟ علی علیه السلام فرمودند: از خودشان بپرس. عده ای از بنی هاشم که بیعت کرده بودند،به سرعت پیش آمدند و گفتند: بیعت ما به منزله مخالفت با خلافت علی علیه السلام نبود، پناه بر خدا اگر ما بگوییم که ما در مهاجرت و درجه جهاد و نزدیکی به رسول خدا صلی الله علیه و آله در رتبه او هستیم. عمر گفت: تو را رها نمی کنیم، مگر این که با میل خود یا از روی اجبار بیعت کنی.علی علیه السلام فرمودند: خوب شیرش را بدوش که قسمتی از آن برای تو خواهد بود و امروز خوب از او ابوبکر حمایت کن که فردا به تو باز خواهد گرداند؛ به خدا سوگند سخن تو را نخواهم پذیرفت و گرد تو را نخواهم گرفت و بیعت نمی کنم. ابوبکر گفت:ای ابالحسن! ما بر تو سخت نمی گیریم و تو را اجبار نمی کنیم.ابوعبیدة برخاست و به علی علیه السلام گفت: ای عموزاده!ما قرابت و سابقه و دانش و کمک‌های تو را انکار نمی کنیم،اما سن تو کم است،علی علیه السلام در آن زمان سی و سه ساله بودند ابوبکر یکی از بزرگان قوم توست و او بهتر می‌تواند سنگینی این امر را به دوش بکشد. اینک که دیگر این امر به او سپرده شده است،خلافت را تسلیم او کن و اگر خدا تو را عمر دهد،خلافت به تو بازگردانده خواهد شد و دیگر بعد از آن هیچ کس درباره تو اختلافی نخواهد داشت.آری، تو قطعاً شایسته خلافت هستی و این امر حق توست.تو نیز فتنه بر پا نکن که اکنون زمان فتنه نیست تو خودت می‌دانی عرب و غیر عرب نسبت به تو چه کینه‌هایی در دل دارند. |