با زمزمی به وسعت چشم تر آمدم تا محضر زلال ترین کوثر آمدم قسمت نشد که بال و پری دست و پا کنم اما به شوق دیدن تو با سر آمدم گفتند زائر حرم ات، زائر خداست مُحرم تر از همیشه بر این باور آمدم اینک مدینه النّبی اَم، مشهد الرّضاست با نام تو به محضر پیغمبر آمدم از حس و حال روشن معراج پُر شدم وقتی به خاکبوسی "بالاسر" آمدم حسّی کبوترانه گرفته ست جان من "پایین پا"ی تو شده هفت آسمان من در این حریمِ قُدسیِ سرتاسر آینه روشن شده به نور تو چشمم هر آینه گرد و غبار صحن تو را می خرد به جان همواره بوده است بر این باور آینه پَر می کشد از این همه قلب شکسته، آه سر می زند از این همه چشم تر آینه عکس ضریح توست که در قاب چشمهاست یا عکسی از بهشت نشسته بر آینه گم کرده دارم؛ آمده ام با نگاه تو پیدا کنم تمام خودم را در آینه لبریز روشنی ست تمام رواقها آئینگی ست جان کلام رواقها شبهای گریه تا به سحر حرف می زنم با واژه واژه خون جگر حرف می زنم شمعم که گریه می کنم و گریه می کنم با قطره قطره آتش تر حرف می زنم روح لطیف تو شده سنگ صبور من گویی که با نسیم سحر حرف می زنم گاهی کنار پنجره های ضریح تو گاهی در آستانه ی در، حرف می زنم بر لب رسیده از قفس سینه آه من حرف دل است روی زبان نگاه من روی تو را ستاره ی إشراق خوانده اند خوی تو را "مَکارم الاخلاق" خوانده اند دست تو را که خالق لطف و کرامت است روزی رسان اَنفُسُ و آفاق خوانده اند باران مهربانی بی وقفه ی تو را شأن نزول سوره ی إنفاق خوانده اند در مذهب نگاه تو غم حرف اول است چشم تو را پیمبر عُشّاق خوانده اند هفت آسمان و رحمت "شمسُ الشُّموسی" ات ذرات خاک و لطفِ "انیسُ النُّفوسی" ات