#اربعیننوشتهای_یک_مادر ۱۴۰۳ ـ قسمت پنجم
نماز صبح را که خواندیم کم کم مهیای حرکت شدیم، خیلی کم کم، آنقدر که آفتاب زد و همه زائران در اتاق و حیات خانه رفته بودند، اهالی خانه هم رفته بودند برای خدمت در موکب سر جاده و فقط ما مانده بودیم!
از کوچه که خارج می شدیم مبینا گفت شب صدای شلیک و جیغ شنیده. این را نگفتم که دلیل اصلی ماندنمان در آن خانه صداهای شلیک تیر ممتدی بود که از پشت سرمان می آمد. صدای بیسیم پلیسی که در مسیر مشایه ایستاده بود بلند شد و کاشف به عمل آمد درگیری طایفه ای بین عشایر منطقه اتفاق افتاده. همفکری کردیم که اگر در مسیر پیش برویم امنیتش بیشتر است یا همانجا در خانه ای اتراق کنیم؟ که اتراق کردن رأی آورد. خدا را شکر شب به امنیت گذشت و صبح هم خبری از اتفاقات دیشب نبود. کاش قدر امنیت را بدانیم.
ابتدای مسیر، أسرا با من بود و غرغرهای صبحگاهی اش سهم من شد. خانم هوس شیر کرده بود ولی هیچ کدام از موکب ها شیر نداشتند. یکی از موکب دارها مادرش را فرستاد منزلشان را هم گشت اما آنجا هم شیر نداشتند. تعجب کردم. مگر می شود زائر امام حسین چیزی بخواهد و گیرش نیاید؟!
قرار گذاشتیم پنج عمود، پنج عمود جلو برویم و بعد منتظر هم بمانیم. این روش به طور واضحی سرعتمان را زیاد کرد. أسرا هم بیشتر با امیرحسین و کوثر بود و همین قدری خیالم را راحت می کرد. دوباره که آمد پیش من گفت: «مامان، جورابامو بپوش پام، میخوام بدون کفش راه برم.» قدری که بدون کفش راه رفت، بهانه گرفت بغلش کنم. همزمان که برای بغل کردنش خم شدم زیر لب غر می زدم که «خب من نمیتونم بغلت کنم!» دیدم دست مردانه ای نزدیک شد. زائری آمد و اسرا را بغل کرد. خدا خیرش دهد. همین که دخترم را زمین گذاشت، کوله زائر دیگری را به دوش گرفت. مهربانی در این مسیر جاری ست.
آفتاب که بالا آمد سوار «سه قل» یا همان موتوروانت شدیم و رفتیم سر جاده اصلی. شماره عمودهای طریق العلما با جاده اصلی متفاوت است. از طریق العلما تا حدود ۱۷۰ عمود پیش رفته بودیم ولی سر جاده اصلی که رسیدیم عمود ۱۳۰ بود. با همان روش پنج عمود، پنج عمود جلو رفتیم. طرفهای ظهر بود و گرما بی داد می کرد. دخترها چفیه خیس می کردند و روی دوش می انداختند. أسرا گفت: «مامان پاهام خسته شدن» و همین حرفش کافی بود تا بغضم بترکد. برای خودم یک بیت شعری که پارسال نوشته بودم را روضه می خواندم و اشک می ریختم؛
کمی که خسته شد از راه پای دخترکم
رقیه صاحب این گوشه از عزای شماست
یا رقیه گفتم و از شوهرم خواستم کمک کند دخترک را روی دوش بگذارم. دیسک گردن همسرم قبل از سفر عود کرده بود و همین باعث شده بود کمتر بتواند أسرا را بر دوش بگیرد، حتی کوله هم همراه نیاورده بود.
مسیر اصلی مشایه واقعا شلوغ بود. سالهای پیش این شلوغی را دور حرم تجربه کرده بودم اما امسال تمام جاده ازدحام بود و هر لحظه هم شلوغ تر می شد. الحمدلله.
خسته که شدیم رفتیم در موکبی برای استراحت و تا عصر همانجا ماندیم. خادمان اهل دلی داشت. خانمی تند تند سرویس بهداشتی را تمیز می کرد و بلند بلند نوحه می خواند و غرق عاشقی بود. درب کوچکی انتهای موکب بود. از سر کنجکاوی واردش شدم و دیدم بساط آشپزخانه آنجا به پاست. با تعجب نگاهم کردند. گفتم: «أنا کمک» نمی دانم چطور ولی الحمدلله فهمیدند می خواهم کمک کنم! 😅 اشاره کردند به قسمت پاک کردن سیب زمینی. نشستم کنارشان به پاک کردن.خواستم به خودم ترفیع مقام بدهم و بروم سراغ تکه کردن سیب زمینی با چاقوی بزرگ که با اولین ضربه انگشتم را بریدم. به قول دزفولی ها کار دختر، نکردنش بهتر! 😅 برگشتم سراغ همان پوستکن خودم.
این وسط زوج جوانمان کلاس آنلاین داستان نویسی داشتند و باید حداقل تا ساعت چهار منتظر تمام شدن کلاسشان می ماندیم. بعد از آن هم خب حق داشتند کمی استراحت کنند پس طرفهای شش بود که راه افتادیم البته این بار با وَن که بنا شد نفری سه دینار ببردمان تا عمود ۱۱۰۰. پیاده که شدیم شب شده بود. بین همسرم و راننده بحثی شکل گرفت و صدایشان بالا رفت و پلیس و زائرین عرب ایرانی دورشان جمع شدند تا مشکل را حل کنند. قضیه از این قرار بود که همسرم می گفت کرایه را داده، بعد یک پنجاه دیناری به راننده داده تا خردش کند برای ادامه مسیر. اما راننده میگفت چیزی به من نداده ای. من پولهای همسرم را که دیدم گفتم داری اشتباه می کنی ما باتوجه به خرج های تا الانمان باید همینقدر پول داشته باشیم ولی او سفت و سخت اعتقاد داشت یک پنجاه دیناری به راننده داده و او دارد اشتباه می کند. از زائران خواستم درست ترجمه کنند و بگویند ما حرفمان اشتباه کردن است و خدای نکرده نمیگوییم پولمان را خورده یا دروغ می گوید. آخر سر مترجم گفت: «راننده دارد می گوید به امام حسین من پولی نگرفتم. خب وقتی میگه به امام حسین تو هم به امام حسین حلالش کن بسپار به خود امام حسین» این را که گفت همسرم کوتاه آمد.