🌸🌸🌸🌸🌸🌸 محکمترین_بهانه نویسنده‌ زفاطمی(تبسم) پارت_بیست_سوم استرسی تمام وجودم را فراگرفته بود ,برای آرامش یافتنم به بهترین کتاب دنیا,قران,پناه بردم .لحظاتی بعد در اتاقم بازشد.مهسا خودش را سریع رسانده بود .به سمتش رفتم و او را در آغوش کشیدم -سلام.مساجونم.,کم کم از استرس میمیرم .حالا باید چیکارکنم؟ -سلام عروس خانم.اول بزار چادرمو دربیارم ,خستگیمو رفع کنم .بعد واست توضیح میدم از کجا شروع کنی . -مهسا لوس نشو دیگه بگو چیکارکنم؟ -جاولبجونم برات بگه که اول باید بری دست و صورتتو بشوری و یکم به این قیافه چپرچلاغت برس چرا رنگت انقدر پریده .قرارخواستگار بیاد نه گرگ بیابون که اینقدر رنگت پریده .دوم باید یک لباس ,مناسب امشب بپوشی.حالا برو اینکارا رو انجام بده تا بعد -از دست تو .باشه الان اماده میشم. لحظاتی بعد همه لباسهای توی کمدم روی زمین پخش و پلا شده بود .همیشه انتخاب لباس برایم سخترین کاردنیا بود .یک به یک لباسها را پوشیدم ولی هیچ کدام به نظرم جالب نبود. دست به دامن مهسا شدم ,مهسا همیشه خوش سلیقه بود .به او گفتم: -مهسا تو همیشه خوش سلیقه ای ,میشه واسم انتخاب کنی .خیلی سردرگم شدم. -چراکه نه .ببین ثمین جان تو باید یک لباس سفید و پوشیده و البته زیبا بپوشی -مهسا من لباس سفید زیاددارم ولی هیچ کدوم پوشیده و مناسب خواستگاری نیست حالا چیکارکنم؟ -بزاریه خورده فکرکنم در همان حین مادرم در حالی که سینی چایی در دست داشت وارد اتاقم شد و گفت : -سلام بچه ها ,اینجا چقدر بهم ریخته شده.دنبال چی میگشتید حالا؟ مهسا در جواب مادرم گفت: -سلام خاله.این عروس خانم که اون قدر هول و هراس داره که حتی نمیتونه لباس انتخاب کنه .البته لباس مناسب هم نداره -اوی واای .ثمین چرا صبح رفتیم خرید یه لباس نخریدی؟ -نمیدونم مامان اصلا یادم نبود -حالا چه مدل لباسی میخوایید ؟این همه لباس یکیو انتخاب کمید دیگه .اینکه ناراحتی نداره ؟ -مامان مهسا میگه سفید و پوشیده باشه .من لباس سفید پوشیده ندارم. مادرم درحالی که اتاق را ترک میکرد گفت:بزارید یه خورده فکرکنم. دقایقی بعد مادرم با یک لباس سفید داخل شد نگاهی به ما کرد و گفت : -بچه ها این لباس چطوره؟شاید یه خورده قدیمی باشه ولی به نظر من زیباست . مهسا که از تعجب دهانش بازمانده بود ,گفت: -وای خاله این لباس خیلی قشنگه .صاحب این لباس خدشگل کیه؟ -راستش مال خودمه.شب اولی که عماد اومده بود خواستگاریم پوشیدم.این لباس رو حنانه از ایتالیا واسم خریده بود.من و عماد با این لباس کلی خاطره های قشنگ داریم .به نظر من که هنوز هم زیباست.حالا ثمین جان اگه دوسش داری بپوش وگرنه حالا حتما لازم نیست سفید باشه یک رنگ دیگه امتحان کن. مادرم لباس را روی تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. ،🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 محکمترین_بهانه نویسنده زفاطمی(تبسم) پارت_بیست_چهارم از لباس بسیار خوشم آمده بود کمی از اینکه ازدید بقیه قدیمی باشه میترسیدم ولی با این حال دل را به دریا زدم و لباس را پوشیدم .بیش از حدتصورم در تن زیبا بود .,یک لباس پوشیده سفید که پوشیده شده از سنگ و مروارید بودو دامنش پر بود از گلهای سفید که با مروارید طراحی شده بود .با مهسا پیش مادرم رفتم برق تحسین در چشمانش دیده میشد با هیجان گفت : -چه قدر بهت میاد عزیزم .خیلی خوشگل شدی . درحالی که لبخند میزدم گفتم:چقدر تو دلم دعا کردم سایزم بشه.خیلی ممنون مامان خیلی لباس قشنگیه مهسا روکرد به من و گفت: -اگه گفتید دیگه چی کم داره؟ -نمیدونم تو بگو -خوب فکرکن -مهسا وقت گیر آوردیا .چه میدونم.تو بگو زود ؟ -اقا پویا رو کم داره عزیزم .مگه نه خاله؟ مادرم که میخندید گفت: -حق باتوئه مهسا جان .جای اقای داماد خالیه من که از حرفهای مادرم خجالت کشیده بودم .با عجله به اتاقم برگشتم .جلوی آینه ایستادم .حق با مادرم و مهسابود جای پویا واقعا خالیه.ناگهان دلم برایش تنگ شد .دلم میخواست بااو تماس بگیرم ولی شرم دخترانه ای مانعم میشد.در افکارم غرق بودم که گوشی ام لرزید .به تصویر نگاهی انداختم.پویا پشت خط بود .لبخند روی لبم نشست. -سلام. -سلام .ثمین خانم حالتون خوبه؟ -خوبم ممنونم شما خوبید؟ -راستش زنگ زدم یه سوال بپرسم ازتون -بفرمایید .اتفاقی افتاده؟ -نه نگران نباشید.واقعیتش میخواستم واستون هدیه بخرم .میخواستم بدونم اگه من واستون با انتخاب خودم حلقه بخرم ناراحت میشید؟پریا معتقده باید خودتون انتخاب کنید. -اولا لازم به خرید هدیه نیست دوما چرا باید بخاطر محبتتون ناراحت بشم -به قول پریا همیشه رسم بوده که حلقه ازدواج رو عروس خانم به سلیقه خودش انتخاب کنه.واسه همین گفتیم شاید ناراحت بشید. در همان حین که به حرفهای پویا گوش میدادم مهسا وارد اتاق شد وگفت: -کیه؟ من که هم به حرفهای پویا گوش میدادم و هم مهسا, گفتم: - آقا پویا میخوام یه چیزی بگم ولی امیدوارم ناراحت نشید -نه خواهش میکنم بفرمایید -راستش خرید حلقه واسه بعد خواستگ