من دیگه دیرم شده باید برم. صدای پایش و صدای نفس‌هایش از پشت تلفن می‌آمد که انگار به زحمت راه میرفت و حرف میزد. بعد همانطور که نفس نفس میزد گفت: –یه دقیقه صبر کنید نرید. بالا رو نگاه کنید. سرم را چرخاندم و بالا را نگاه کردم. جلوی پنجره در پاگرد طبقه‌ی دوم ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. پتوی مسافرتی روی دوشش بود. موهای آشفته و چشمهای گود افتاده‌اش نشان از وخامت حالش می‌داد. در آن حال دیدنش بغض به گلویم آورد. لیلا فتحی پور 🌸🌸🌸🌸🌸🌸