رمان های مذهبی...🍃:
🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت80
ز سعدی
لباس زرد رنگم که یقه حلزونداشت و قدش تا زانو بود پوشیدم.
چوراب های ضخیم مشکی ام را پوشیدم و روسری ام را زیر گلویم گره زدم.
چادر و کیفم را برداشتم و کفش های مشکی پاشنه دارم را پوشیدم.
آقاجان برای احمد شربت برده بود و با هم گرم صحبت بودند.
به مطبخ رفتم و از مادر خداحافظی کردم.
به اتاق محمد حسن رفتم و روی ماهش را بوسیدم و از او هم خدا حافظی کردم.
چادرم را سرم کردم و با شرم و خجالت جلوی ایوان ایستادم
آقاجان از جا برخاست و گفت:
پاشو پسرم خانمت حاضر شده.
از حرف آقاجان با خجالت سر به زیر انداختم.
احمد با آقا جان دست داد و بعد از خداخافظی از خانه بیرون آمدیم و سوار ماشینش شدیم.
همین که نشستیم احمد دستم را گرفت فشرد و به رویم لبخند زد.
یاد دیشب افتادم که عصبانی بود و اصلا نگاهم نمی کرد.
آهسته گفتم:
کاش همیشه بهم لبخند بزنی و مهربون باشی.
احمد کمی به سمتم چرخید و پرسید:
چه طور مگه؟
نفسم را بیرون دادم و گفتم:
دیشب که عصبانی بودین، مهربون نبودین خیلی بهم سخت گذشت. خیلی بد بود.
احمد پشت دستم را نوازش کرد و گفت:
شرمنده.
دیگه سعی می کنم هیچ وقت زود عصبانی نشم.
من سر تو خودخواه ترین آدم دنیام.
همه جوره تو رو برای خودم میخوام.
دلم نمیخواد جز خودم کس دیگه ای بدونه تو چقدر خوشگل و خواستنی هستی.
بد رفتاری دیشبم رو بذار پای خودخواهیم.
تو تمام و کمال فقط و فقط مال خودمی.
لبخند کوتاهی به او زدم و گفتم:
شما هم اشتباه دیشبم رو بذار پای بچگیم.
قول میدم دیگه به خاطر حرف کسی از چیزی که می دونم درسته کوتاه نیام.
خودمم دیشب دوست نداشتم اون جوری بیام بیرون
ولی همه گفتن تاریکه کی می بینه
احمد ماشین را روشن کرد و گفت:
دیگه گذشت. بهش فکر نکن.
بیا الان با هم خوش باشیم با یادآوری دیشب خودتو ناراحت نکن.
احمد به سمت خیابان اصلی راند.
پرسیدم:
مگه نمیخواستیم بریم خونه تون؟
_هنوز زوده چه خبره از الان بریم اون جا؟!
الان با هم یه حرم میریم
بعدش میریم یه بستنی مشتی می خوریم شب که شد میریم.
از الان بریم شما باید بری پیش مادر و زینب و زکیه و زهرا
منم باید برم پیش بابا و دامادا
بعد تا آخر شب باید برای دوباره دیدنت چشم بکشم.
از حرف احمد لبخند دندان نمایی زدم.
احمد گفت:
بلایی به حال دلم آوردی که بی طاقتم کردی
تا حالا این همه بی طاقتی توی خودم ندیده بودم.
کاش زودتر بریم سر خونه زندگی مون و همیشه با هم باشیم.
این که فقط یه جمعه با هم باشیم سخته.
در دل ان شاء الله گفتم.
من هم بودن با او را می خواستم.
او هم با محبت های زیادش مرا بی طاقت کرده بود و دلم در طلب او به تب و تاب افتاده بود.
پرسیدم:
اگه عروسی کنیم بعدش قراره کجا زندگی کنیم؟
خونه باباتون؟
هرچند احمد را می خواستم اما دلم نمی خواست در آن خانه اشرافی و به سبک آن خانه زندگی کنم.
چه می شد احمد قبول می کرد در خانه ما زندگی کنیم؟
محمد امین که همین روزها از خانه پدری به خانه خودشان می رفتند.
احمد سر تکان داد و گفت:
نه ان شاء الله.
آه کشید و گفت:
راستش من تو محله پایین یه خونه خریدم.
اگه بابا بذاره و قبول کنه میریم اونجا
فعلا که مخالفه.
با ناراحتی این حرف ها را زد.
_دعا کن راضی بشه بریم اونجا.
نه دلم میخواد روی حرفش حرف بیارم
نه دلم میخاد تو خونه بابا زندگی کنیم.
تو اون خونه واقعا حس خفگی دارم. انگار یکی گردنم رو گرفته داره فشار میده.
احمد سکوت کرد و به خیابان خیره شد.
کم کم حرم از دور نمایان شد.
دست به سینه گذاشتم و سلام دادم و زیر لب ذکر الله اکبر گفتم.
احمد ماشین را پارک کرد و هم قدم با هم به حرم رفتیم.
احمد در همان سکوت خود فرو رفته بود و من در کنارش برای تحقق یافتن همه آرزوهایش دعا می کردم.
دل من با او بودن را می خواست.
درست که سخت بود اما به امام رضا قول دادم اگر پدر احمد قبول نکرد به خاطر دل احمد من هیچ گله و شکایتی نکنم.
سختی بودن در آن خانه را به خاطر احمد تحمل کنم و جز با روی باز و خوش با احمد برخورد نکنم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت81
ز_سعدی
نماز را در حرم خواندیم و بعد از خوردن بستنی در یکی از مغازه های اطراف حرم به خانه پدری احمد رفتیم.
حاج علی و پسرها و دامادهایش در ایوان فرش شده نشسته بودند و نوه های شان دور حیاط می دویدند.
احمد هر دو خواهر زاده اش را بغل گرفت و بوسید و بعد از حال و احوال با بچه ها به ایوان رفتیم و با بقیه سلام و احوالپرسی کردیم.
حاج علی مرا بغل گرفت و بوسید و خوشامد گفت و بعد تعارف کرد داخل بروم.