احمد استارت زد و گفت:
از الان باید دخیل ببندم آقاجانت قبول کنه.
_قبول می کنه ان شاء الله شما نگران نباش.
احمد دستم را گرفت و گفت:
نگران نیستم. ته دلم روشنه
ان شاء الله که خیره.
کمی بعد ماشین را سر کوچه مان متوقف کرد.
به سمتم برگشت و با همه محبتی که داشت نگاه به من دوخت.
بند کیفم را روی شانه ام انداختم و گفتم:
برم دیگه؟
با لبخند گفت:
برو
_دلت میاد؟
به صورتم دست کشید و گفت:
دلم که نمیاد ولی چاره ای نیست.
فعلا باید دندون رو جیگر گذاشت و این دوری ها و دلتنگی ها رو تحمل کرد.
_تا شب جمعه دلم برات تنگ میشه
_دل منم برات پر می کشه ولی غصه نخور سه شنبه قراره بیاییم خونه تون
_بیای بعدش پیشم می مونی؟
احمد به رویم لبخند زد و گفت:
کاش می شد ولی فکر نکنم
احمد دستم را فشرد و گفت:
برو دیگه الان یکی میاد می بیندمون زشته
سر تکان دادم و گفتم:
باشه.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم.
از احمد خداحافظی کردم و وارد کوچه شدم.
در حیاط مان باز بود.
برای احمد دست تکان دادم و وارد حیاط شدم.
چادرم را روی دستم انداختم و به مطبخ رفتم.
با مادر سلام و احوالپرسی کردم و پرسیدم:
در حیاط چرا بازه؟
_آقاجانت رفته بیرون
احتمالا باز گذاشته که من این همه راه نرم دم در.
_محمد حسن چه طوره؟ بهتره؟
_آره خدا رو شکر.
همه بدنش ریخته بیرون تبش هم قطع شده.
جای محمد حسینم ازش جدا کردم نگیره
دیشب تو اتاق تو خوابید.
_تنهایی؟ نترسید؟
_نه محمد علی هم پیشش بود.
مادر در حالی که سینی صبحانه را آماده می کرد گفت:
برو لباست رو عوض کن بیا صبحانه بخوریم.
_ممنون خوردم.
مادر سپند دان را به دستم داد و گفت:
پس بی زحمت اینو ببر تو حیاط بچرخون...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت95
ز_سعدی
روز سه شنبه از راه رسید.
بعد از طلوع آفتاب همراه حمیده و مادر کمر همت بستیم و به جان خانه افتادیم.
حیاط را آب و جارو کردیم،
شیشه ها را پاک کردیم،
چراغ ها، دیوارها، طاق ها، شمعدانی ها، کتاب ها همه را گردگیری کردیم.
دور مهمانخانه پتو با ملافه های سفید پهن کردیم و پشتی چیدیم.
مادر خورشت قرمه سبزی و فسنجان بار گذاشت و
من و حمیده تمام لیوان ها، استکان ها، نعلبکی ها، بشقاب ها، قاشق، چنگال و همه چیز را دستمال کشیدیم و برای میوه و شیرینی دیس های مسی آماده کردیم.
آقاجان چند صندوق میوه خریده بود همه را در حوض ریخته بودیم تا بشوییم.
دم ظهر خانباجی همراه راضیه آمدند.
خانباجی دلش طاقت نیاورده بود که مادر را در انجام کارهای مهمانی امشب تنها بگذارد و برای همین زودتر آمده بودند.
خانباجی که تازه فهمیده بود محمد حسن مریض است از این که به او نگفته بودیم ناراحت شد و کلی مادر با او صحبت کرد تا توانست از دلش در بیاورد.
راضیه همراه نوزادش به اتاق من رفت تا هم استراحت کند و هم امیر مهدی دچار آبله مرغان نشود.
با حمیده میوه ها را شستیم خانباجی هم خشک می کرد و در ظروف مسی می چید.
با آمدن آقاجان و محمد امین نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم.
بعد از نهار راضیه نوزادش را به دست مادر سپرد و برای کمک آمد.
همراه هم برنج پاک کردیم، حرف زدیم و خندیدیم.
برنج ها را با سنگ نمک در آب خیساندیم.
خانباجی در چند پارچ استیل شربت زعفران و بهارنارنج درست کرد و در یخچال گذاشت تا خنک شود.
محمد امین گوشه حیاط اجاق درست کرد و کم کم دیگ برنج را هم بار گذاشتیم.
دم عصر بود که ریحانه و ربابه هم آمدند.
صدای خنده و بازی بچه های شان فضای حیاط را پر از شور و شادی و نشاط کرد.
مادر از شیرینی های تبریزی که احمد سوغات آورده بود همراه چای آورد.
با خواهرانم کلی حرف زدیم و خندیدیم.
گاهی سر به سرم می گذاشتند و شوخی می کردند،
گاهی هم سعی می کردند از زیر زبانم حرف بکشند تا بفهمند در خلوت من و احمد چه می گذرد.
نزدیک اذان مغرب لباس عوض کردم و چادر و روسری سفیدم را پوشیدم.
کم کم تمام مردان خانواده مان آمدند.
بعد از نماز به مطبخ رفتم.
ریحانه و ربابه مشغول تزیین ظرف های سبزی و ماست بودند و من هم قندان های قند را در سینی چیدم تا به مهمانخانه ببرم.
صدای در حیاط خبر از آمدن مهمان ها داد.
🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت96
ز_سعدی
احمد که کت و شلوار طوسی رنگش را پوشیده بود سر به زیر با خواهرانم احوالپرسی کرد.
صدای مرا که شنید سرش را بالا آورد و با تمام احساسی که داشت نگاهم کرد و بسیار گرم و صمیمی با من احوالپرسی کرد.
دل مان برای هم تنگ شده بود ولی در جمع مجال حرف زدن یا رفع دلتنگی نبود و سهم مان از این مهمانی همین نگاه و احوالپرسی بود.