رمان های مذهبی...🍃: 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بسم الله الرحمن الرحیم یک‌سال‌و‌نیم‌با‌تو پارت‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭173‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬ ز سعدی لباس هایم را جمع کردم و در بقچه پیچیدم. حال جمع کردن اتاق را نداشتم. تمام وسایل را به هم ریخته بودند. تمام تشک ها و لحاف ها را باز و پاره کرده بودند. پشم های تشک ها و بالشت ها را بیرون ریخته بودند. از جهیزیه ای که مادر با هزار امید و آرزو برایم خریده بود چیزی باقی نمانده بود. همه چیز خراب شده بود. حتی کمد ها هم سالم نمانده بود. معلوم بود کمد ها را انداخته بودند تا پشتش را بگردند. رنگ و تاج کمد ها آسیب دیده بود. اشک هایم را پاک کردم و از اتاق بیرون آمدم. باران می بارید و همین هوا را سرد کرده بود. به محمد علی که با سرعت مشغول جمع کردن وسایل ریخته شده در حیاط بود گفتم: داداش ولش کن بیا بریم. محمد علی که زیر باران خیس شده بود گفت: بذار اینا رو جمع کنم زیر بارون خراب میشن. _اونا دیگه خراب شدن حالا بارون بیاد یا نیاد فرق چندانی نداره. تقریبا تمام ظرف هایم شکسته و خرد شده بودند و فقط ظرف های فلزی و یا لاکی سالم مانده بودند. محمد علی کمر راست کرد و گفت: تو برو تو اتاق سرما نخوری. _خودت خیس آب شدی. بیا تو اتاق بشین تا بارون بند اومد بریم. _تو برو به من کاریت نباشه. کارم تموم شد میام. به ناچار به اتاق برگشتم. یکی از لحاف ها را که تقریبا سالم بود برداشتم و دور خودم پیچیدم و گوشه ای از اتاق نشستم. چند روزی قبل از رفتن احمد هوا حسابی گرم شده بود و برای همین علاء الدین را جمع کرده بودم. در اتاق نگاه چرخاندم. هیچ کدام از این وسایل دیگر به درد زندگی نمی خورد و باید همه را از نو درست و تعمیر می کردیم. نگاهم به جعبه طلاهایم افتاد. آن را هم روی زمین انداخته بودند و ریخته بودند. در آن لحظه هیچ رغبتی نداشتم که به سراغ طلاهایم بروم و جمع شان کنم و یا ببینم آیا چیزی از آن کم شده یا نه بالاخره محمد علی به اتاق آمد. در حالی که از سرما می لرزید در اتاق را بست و با تعجب به من نگاه کرد و گفت: دو ساعته تو اتاقی چرا جمع و جور نکردی؟ لبه های لحافم را به هم نزدیک کردم و گفتم: این همه خرابی به این راحتی جمع نمیشه. _اول و آخرش که چی؟ بالاخره که باید خونه تون رو جمع کنی. احمد آقا که برگرده باید باز برگردین همین جا زندگی کنید. میخوای همین جور فقط بشینی زانوی غم بغل کنی و آه بکشی؟ به لباس های احمد که گوشه اتاق ریخته بود اشاره کردم و گفتم: ببین اگه از لباسای احمد چیزی اندازه ات هست لباست رو عوض کن سرما نخوری محمد علی به سراغ لباس های احمد رفت و گفت: حداقل اینا رو جمع می کردی. در حالی که بین لباس ها می گشت گفت: ببین همه شون چروک شدن. محمد علی در حالی که دکمه های پیراهنش را باز می کرد گفت: هی من میگم نیارمت این جا هی اصرار می کنی قسم میدی الان اومدی دیدی خوبت شد؟ همینو میخواستی؟ تقصیر خودمه به حرفت گوش دادم. الان بریم خونه باز باید سرزنش بشم. از حرفش لبخند تلخی زدم و گفتم: کسی قرار نیست سرزنشت بکنه. من خوبم. محمد علی گفت: آره از رنگ و روت معلومه خوبی. آه کشیدم و گفتم: راست میگم داداش. من حالم خوبه. درسته از دیدن وضع خونه جا خوردم ولی غصه نخوردم. درسته که مادر با کلی ذوق برام جهیزیه خرید، درسته آقاجان این همه هزینه کرد تا برام جهیزیه خوب بده، جهیزیه ام به خاطر آقاجان و مادر برام ارزشمند بود ولی ذره ای بهشون دلبستگی نداشتم که حالا از شکستن و خراب شدن شون ناراحت بشم. مردم دارن تو مبارزه با شاه جون شون رو میدن من فقط چهار تا استکان و نعلبکیم شکسته. خسارت بزرگی نیست که براش غصه بخورم محمد علی در حالی که دکمه های پیراهن احمد را که پوشیده بود می بست گفت: حالا شدی خواهر خودم. اگه غیر این می گفتی بهت شک می کردم. /‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭9407‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 بسم الله الرحمن الرحیم یک‌سال‌و‌نیم‌با‌تو پارت‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭‭174‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬ ز سعدی محمد علی لحافی برداشت. دور خودش پیچید، به کمد تکیه زد و گفت: میگن به هر چی دلبسته باشی روز قیامت با همون محشور میشی