رمان های مذهبی...🍃:
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت291
ز سعدی
حرف های کربلایی که تمام شد احمد نیم نگاهی به من و محبوبه خانم کرد. دست کربلایی را گرفت و گفت:
کربلایی یه لحظه بیا
کمی آن طرف تر رفتند و احمد آهسته در گوش کربلایی مشغول صحبت شد.
محبوبه خانم پرسید:
چی داره میگه؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم منم مثل شما نمی شنوم.
محبوبه خانم نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
از قرار معلوم مرغ شوهرت یک پا داره
_شایدم هیچ چاره دیگه ای نداره
محبوبه خانم به سمتم برگشت و پرسید:
جرم شوهرت چیه؟
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
موقعی که اومد روستا کربلایی گفت فراریه و اگه گیرش بندازن باید بی گناه چند سال زندان بره
گفت بی گناهه ولی نگفت جرمش چیه
منم جرات نکردم بیشتر بپرسم.
فقط غذا می پختم و کربلایی خودش میاورد می داد به شوهرت تا سر پا بشه
چون نمی دانستم چه جوابی به او بدهم فقط بابت زحمت هایش تشکر کردم و گفتم:
دست تون درد نکنه تو اون روزای مریضیش هواش رو داشتین
کربلایی و احمد به سمت اتاق آمدند و کربلایی به محبوبه خانم گفت:
مادرِ حسن برو کمک کن وسایل شانو جمع کنند زودتر راهی برن
محبوبه خانم هاج و واج به کربلایی نگاه دوخت که کربلایی گفت:
معطل نکن زود برو کمک
با محبوبه خانم به اتاق برگشتیم.
مرا نشاند و گفت:
تو بشین حداقل یکم این چند دقیقه استراحت کن جون رفتن داشته باشی
ظرف غذایم را به دستم داد و گفت:
اینا رو هم بخور
دو لیوان بزرگ برایم جوشانده ریخت و گفت:
اینا رو هم بخور برات خوبه
خودش دور اتاق می گشت و جمع و جور می کرد و گفت:
کاش یکی رو بفرستین وسایل تان رو براتون بیاره
اینا حیفه
صدای گریه علیرضا بلند شد که خودش نشست او را بغل گرفت و در حالی که قربان صدقه اش می رفت شیشه را به دهان او داد و گفت:
تو زود غذا و جوشانده ات رو بخور لباسات رو عوض کن
تقه ای به شیشه در اتاق خورد و احمد از پشت در پرسید:
رقیه جان آماده شدی؟
محبوبه خانم به سمت در چشم غره رفت و گفت:
احمد آقا یکم مهلت بده این زن بیچاره آماده بشه
این زن زائویه جون نداره نداره تند تند کاراشو بکنه
احمد از پشت در گفت:
باشه خانم کربلایی من این بیرون منتظرم فقط اگه میشه یکم سریعتر
محبوبه خانم نگاه به من دوخت و گفت:
این شوهرتم خیلی مکاره ها
_مکار یعنی چی محبوبه خانم؟
_یعنی هر کار دلش میخواد می کنه بعدش یک قربون صدقه ای یک جان جان بهت میگه زبون تو رو رو سر خودش می بنده
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید محمد حسن صابری صلوات🇮🇷
/9407
🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت292
ز_سعدی
از حرفش خنده ام گرفت که گفت:
مگه دروغ میگم؟ خیلی مکاره
شوهر بدبخت ما چون زبون شوهر تو رو نداره یک کاری رو نکرده ما زبون مون سرش درازه هر چی دل مان میخواد بهش میگیم بعدم یا کلا بی خیال او کار میشه یا با فحش و کتک کارش رو پیش می بره
ولی شوهر تو یک قربان صدقه میره کلا دهان تو رو می بنده و هر کار دلش میخواد می کنه
تو هم این قدر ساده نباش با جان جان گفتناش خامش بشی یکم اعتراض کن جلوش در بیا یکم بذار بفهمه تو هم آدمی مراعاتت رو بکنه
لیوان جوشانده ام را به زور سر کشیدم و گفتم:
احمد آقا خودش حواسش هست مراعاتم رو می کنه
بیخودی چرا جار و جنجال راه بندازم رومون تو روی هم باز بشه
محبوبه خانم در حالی که آروغ علیرضا را می گرفت گفت:
من که یک لحظه هم این طوری نمی تونم زندگی کنم
خدا صبرت بده با این بلاهایی که ای مرد سرت میاره و با جان جان گفتن و قربون صدقه رفتن لا پوشانی اش می کنه که بهش اعتراض نکنی.
از جا برخاستم و گفتم:
با اجازه تون من برم دستشویی
_به شوهرت بگو باهات بیاد تنها نری آل بیاد سراغت
چادرم را روی سرم انداختم و گفتم:
باشه چشم
از اتاق بیرون رفتم که احمد از جا برخاست. به سمتم آمد و گفت: