برای این که عذابش بدن تا خود صبح منو جلوی چشمش زدن و شکنجه دادن خوب بود که تو فرار کردی و رفتی وگرنه از این نامسلمونا بعید نبود برای عذاب دادن احمد بلایی سرت بیارن .... خوب شد رفتی و ندیدی با احمد چه کرده بودن ... نمی دونم چرا تیربارونش کردن ... نیازی نبود تیربارونش کنن.... چیزی از احمد نمونده بود خودش داشت تموم می کرد ولی کردن ... جلوی چشمم اونو با چند نفر دیگه به گلوله بستن و شهیدش کردن ... خدا ازشون نگذره که روی همه حرومیا رو سفید کردن حاج علی با زانو روی خاک افتاد و با صدای بلند گریست همه از ماشین ها پایین آمدند و به سمت حاج علی که بر سرش می زد دویدند تا آرامش کنند و من در حالی که احمد را در آن حال تصور می کردم روی خاک سرد قبرستان نشستم و اشک ریختم. از شنیدن آن چه بر سر احمد آمده بود جگرم پاره پاره شد چه زجری و چه دردی کشیده بود تا به آرمانش که پیروزی اسلام و انقلاب بود برسد. احمد نبود ولی هدفش که پیروزی اسلام و انقلاب بود محقق شده بود. کاش احمد و سایر شهدا بودند و نتیجه مبارزه شان را می دیدند. کاش برگشت امام را بوی خوش بهار آزادی و انقلاب را استشمام می کردند. پایان فصل اول 🇮🇷هدیه به روح مطهر برادران شهید سید مهدی و سید صائب محمدی صلوات🇮🇷 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عزیزان دل سلام رمان یک‌سال‌و‌نیم‌با‌تو با همه ضعف هایی که داشت، با همه بی نظمی های من توی نوشتن تمام شد. ممنونم که همراهم بودید و وقت گذاشتید خوندید و همراهی کردید. از خانم سراب میم هم بی نهایت سپاسگذارم که اعتماد کردند و این فرصت رو به من دادن تا بتونم به عنوان یک نویسنده فعالیت کنم از همه کسانی که با نقد هاشون به بهتر شدن رمان کمک کردند متشکرم امیدوارم همه تون منو حلال کنید. ان شاء الله اگر عمری باشه و توفیق باشه فصل دوم این رمان رو با حال و هوای دفاع مقدس و اتفاقات دهه شصت می نویسم و امیدوارم به دعا و همراهی شما عزیزان بتونم به بهترین نحو قلم بزنم و حق مطلب رو به جا بیارم. کپی ذخیره سازی و استفاده از رمان به هر صورت آزاده ببخشید پر حرفی کردم هر نقدی از ابتدای رمان تا انتهاش داشتید توی گروه نقد مطرح کنید که بسیار کمک کننده است. من از هیچ نقدی ناراحت نمیشم در آخر حلال کنید، التماس دعا و خدانگهدار 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸