رمان های مذهبی...🍃: 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رویای_مادرانه💖 قسمت۱۰۰ احمد با صدای گرفته ای گفت: اینقدر منو شرمنده نکن. میدونم اذیت شدی. دیگه نمیذارم تکرار بشه! حنانه لبخندی زد و گفت: باید برم. احمد گفت: کجا بری؟ تصادف کردی! تا صبح باید بمونی. حنانه گفت: نمیتونم. باید برم خونه. باید الان برم. دیر شده. احمد گفت: نگران وسایلتی؟ حنانه دست از تلاش برای بلند شدن برداشت و گفت: شما از کجا میدونید؟ احمد جواب داد: دکتر صدر رفته ترتیب بردن وسایلت به خونه رو بده. نگران هیچی نباش. از این به بعد همه چیز رو بسپار به من! دیگه نگران هیچی نباش. حنانه گفت: دکتر صدر؟ لبخند زد: چطور پیداشون کردین؟ احمد گفت: یک ماهه دنبالت می گردم! خیلی سخت به دکتر صدر رسیدم اما من رو زود به تو رسوند. حنانه گفت: کی آزاد شدید؟ احمد صندلی را کنار تخت حنانه گذاشت و گفت: یک ماه پیش. نمی دونی چه حالی شدم وقتی فهمیدم نیستی! تمام مدت اسارت دلم خوش بود که جات خوبه. که پدر و مادرم مواظبت هستن! تمام مدت دلم خوش بود که راحتی! اما حنانه خانم، اینکه سختی کشیدی و باز هم منتظرم بودی، باز هم به همه گفتی شوهر داری و من رو همه میشناختن، دلم رو گرم کرد. گرم شد دلم که اجازه میدی تمام این سالها رو جبران کنم. تمام روزهای از دست رفته رو برات جبران کنم. پدر مادرم منتظرن تا پیدات کنم! منتظرن بیان برام خواستگاری! منتظرن که دلم آروم بگیره! می خوام برات سنگ تموم بذارم! می خواهم همه آرزوهات رو برآورده کنم. تمام اسارت، روز های از دست رفته تو رو شمردم. روزهایی که بی علی گذروندی، روزهایی که کنارت نبودم که کمکت کنم. حنانه سکوت کرده بود. احمد لبخندی زد و گفت: باهام حرف نمی زنی؟ حنانه گفت: خسته ام. میخوام بخوابم. احمد بلند شد و گفت: بخواب. من بیرون نشستم. کاری داشتی صدام کن. احمد به سمت در رفت که حنانه متعجب گفت: احمد آقا! پاتون! احمد دستی به پایش کشید و گفت: جا موند! نه ساله که نیست! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رویای_مادرانه💖 قسمت۱۰۱ حنانه لب گزید. احمد لبخندی زد: تو پاره تنت رو دادی! تنها داراییت رو دادی! یک پا در برابر کار تو و علی، هیچی نیست. استراحت کن، من بیرون نشستم. حنانه نگاهش به در ماند. درد داشت اما فکرش پیش احمد بود. صبح دکتر آمد و حنانه را مرخص کرد. احمد برای انجام کارهای ترخیص رفت و حنانه لباسهایش را عوض کرد. صدای ضربه به در، همزمان شد با چادر سر کردن حنانه. حنانه: بفرمایید. احمد با لبخند وارد شد و گفت: حاضر شدید؟ حنانه چادرش را یک دستی مرتب کرد و گفت: بله حاضرم. خواست قدمی بردارد که گچ پایش سنگینی کرد و تعادلش را از دست داد. خودش را با تخت نگه داشت که احمد سراسیمه جلو آمد: چی شد؟ خوبی؟ دستت اذیت شد؟ حنانه گفت: خوبم. اما از صدایش درد واضح به گوش احمد رسید: صبر کن برم ویلچر بیارم. احمد رفت و حنانه به دست از کار افتاده اش نگاه کرد‌. چطور به احمد می گفت؟ زهره خانم زمانی که سالم بود هم او را نمی خواست! احمد با ویلچر و یک پرستار آمد و حنانه با کمک پرستار روی ویلچر نشست‌. احمد: ماشین آوردم جلوی در که راحت سوار بشی. همه منتظرت هستن. دیشب زنگ زدم خونه. از وقتی اومدم، پدر مادرم تهران موندن. آخه چند ساله حاج آقا خودش رو بازنشست کرده و حجره ها رو داده دست شوهر خواهرام. به تلافی این سالهای که نبودم، موندن واسه دیدنم! البته من که همه این مدت در به در پیدا کردن تو بودم، زیاد ندیدمشون. راستی می دونی کلی خواهر زاده دارم؟ باید ببینیشون. بعد عقد نظرت چیه بریم کاشان چند وقت؟ اونجا یک جشن میگیرم و به همه میگیم که بالاخره لیلی خانم رو پیدا کردم! موافقی؟ حنانه سرش را چرخاند و متعجب به احمد نگاه کرد: تو این سن؟ زشته احمد آقا! احمد خندید: مگه ما دل نداریم؟ چرا زشت باشه؟ اتفاقا خیلی هم خوبه! بهت قول داده بودم با عزت و احترام بیارمت تو خونه ام! قول داده بودم مراسم بگیرم! حنانه اعتراض کرد: اون موقع هم زشت بود! احمد در جلو را باز کرد و گفت: میتونی تنهایی یا برم پرستار رو صدا کنم؟ زشت اینه که تو به آرزوهات نرسی! حنانه بلند شد و روی صندلی ماشین نشست. احمد هم پشت فرمان نشست و گفت: اول می‌برمت خونه بعد میرم پیش صاحبخونه ات. چند ماه کرایه عقب افتاده داری؟ حنانه سر به زیر انداخت و خجالت زده لب گزید. احمد مهربان گفت: خجالت چرا؟ می خوای اول بریم خونه ازت خواستگاری کنم و عاقد بیارم عقد کنیم، بعد برم کرایه خونه ات رو بدم؟ حنانه بیشتر خجالت کشید: چند ماهی دستم خالی بود. احمد گفت: منو بیشتر شرمنده نکن. دم در بانک ماشین را نگه داشت و گرفت: مبلغ بدهی چقدره؟ باید برم از بانک پول بردارم.