رمان های مذهبی...🍃: 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نرگسی_دیگر قسمت 11 نرگس هم به کنار دیوار و نرده های محوطه رفت و منتظر ایستاد. سرش پائین بود و به این فکر میکرد که چگونه سر حرف را با سودابه باز کند! چند لحظه ای گذشت تا اینکه صدای ایمان را شنید. -به یکی از بچه ها گفتم بهش بگه بره بوفه و منتظر باشه...تو هم برو اونجا میبینیش -باشه این را گفت و با حداکثر سرعتش که خیلی هم زیاد نبود به طرف بوفه حرکت کرد... صدای زنگ گوشی اش آمد. -سلام...جونم؟ نیما-سلام...کجایی؟ -دانشگاه -با دختره حرف زدی؟ -نه هنوز ندیدمش -خیلی خب...نرگس حواست باشه ها...این ایمان دیروز قبل رفتن به من گفت که خودش هم تو رو میبره دانشگاه هم بعدش میرسونه خونه...مواظب باش یه وقت خرش از پل گذشت نپیچونتت! نرگس خندید و گفت: باشه -کاری نداری؟ -نه -خداحافظ -خداحافظت وارد بوفه شد. روی میز ها را با دقت ورنداز کرد تا بتواند سودابه را پیدا کند. طبق مشخصاتی که ایمان داده بود دنبال دختری با چشمان عسلی و صورت سبزه و لاغر میگشت. چند دختر و پسر دانشجو روی میز ها نشسته بودند ولی بوفه آنقدر ها هم شلوغ نبود. او را پیدا کرد. روی صندلی ای نشسته و سرش پائین بود. به طرف او رفت و پرسید: سلام...سودابه خانوم؟ سودابه که در حال و هوای خودش بود سرش را بلند کرد و نگاهی به او کرد. نگاهش سرشار از پرسش بود چون نرگس را نمیشناخت، فقط دیده بود که گاهی در حیاط دانشگاه ایمان با او حرف میزند. -سلام...بله و شما؟ نرگس لبخندی زد و صندلی ای که درست روبه روی او بود را عقب کشید و نشست. با دقت به او نگاه کرد. خصوصیات ظاهریش همانطور بود که ایمان میگفت. آرایش کم رنگی داشت. مقنعه ی سیاهی سر کرده بود و موهایش کاملاً پنهان بود. مانتوی شکلاتی رنگش تا زانو هایش بود و پلیور سفیدی نیز پوشیده بود. چهره اش از سنش کمتر می نمود. -من نرگس اشرفی هستم...دختر عموی ایمان اشرفی، همکلاسیتون سودابه نفس عمیقی کشید. انگار خیالش از بابت چیزی راحت شده بود! شاید او هم ایمان را دوست داشت! لبخندی زد و گفت: خوشبختم -منم همینطور -گفتن باهام کار دارین...در خدمتم -اوووم! چه جوری بگم؟!(خنده ای کرد) -راحت باش عزیزم -خب از اولش میگم تا به آخرش برسم!...ایمان خواهر نداره...ینی کلا توو خونواده مون من تک دخترم و بقیه همه پسر(خندید)...واسه همینم من اومدم اینجا تا نقش خواهرو براش بازی کنم -متوجه نمیشم -ببین دیروز ایمان اومد خونه مون و به من گفت نرگس یه دختری هست توی کلاسمون که من میخوامش!...میخوام بری باهاش حرف بزنی ببینی اجازه ی آشناییه بیشتر و حرف زدن میده یا نه سودابه به وضوح دستپاچه شد و صورت سبزه اش، سرخ شد. اما اول باید مطمئن میشد که منظور نرگس به او است یا نه! پس با شک پرسید: خب؟ -خب همین دیگه!...خانوم سودابه ی رمضانی اجازه ی آشنایی و صحبت رو به پسر عموی من آقای ایمان اشرفی میدی یا نه؟! سودابه مثل برق گرفته ها شده بود! نفس نفس میزد و از خجالت صورتش گر گرفته بود! با دستپاچگی گفت: ببخشید...خیلی..اوووم...ببخشید خیلی ...آآآآ خیلی یهویی گفتین!...ینی... نرگس در حالی که لبخند دلنشینی بر لب داشت، دست سودابه را که روی میز بود گرفت و با لحنی که آرامش را به او باز می گرداند، گفت: میدونم...درست شدی شبیه ایمان!...امروز اصن توو حال خودش نبود بس که هیجان داشت)خندید(...من چی بهش بگم؟ سودابه بیشتر خجالت کشید و سرش را پائین انداخت. نرگس با همان لحن و لبخند گفت: ببین عزیزم! من که تو رو براش خواستگاری نکردم که انقدر هول شدی...من فقط میخوام بدونم میذاری بیاد باهات یه سری حرفا بزنه یا نه؟!...اول شما ها باید یه کم با هم حرف بزنین، آشناتر بشین، بعد نوبت انجام کارای رسمی مثه خواستگاری و نامزدی و این حرفاست...اومدیمو تو و ایمان با هم حرف زدین و دیدین به درد هم نمیخورین که هیچ سایه ی همو هم با تیر میزنین!!!(خندید)...خب حالا بهش بگم بیاد با هم حرف بزنین یا نه؟ سودابه سری به عنوان موافقت تکان داد. نرگس دوباره لبخندی زد و گفت: خب پس من میرم بهش میگم بیاد...حتما وقتی بهش بگم بال درمیاره(خندید)...خداحافظ عزیزم...از آشنایی باهات خوشحال شدم! این را گفت و بلند شد. سودابه هم بلند شد و در حالی که دست نرگس را میفشرد گفت: منم همینطور! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نرگسی_دیگر قسمت 12 نرگس از بوفه بیرون رفت. به محوطه نگاهی انداخت و ایمان را همان جایی که از او جدا شده بود، دید. به سمت در خروجی رفت و به ایمان اشاره کرد که او هم بیاید. ایمان خیلی هیجان زده و مضطرب بود و صورتش سرخ شده بود. نرگس از دیدن چهره ی او خنده اش گرفت. ایمان نگاهی