🍂 🔻 مردی که خواب نمی‌دید/ ۱۶۴ خاطرات مهندس اسداله خالدی نوشته داود بختیاری ┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄ فرو رفتم تو خودم. از میان بچه های آسایشگاه من انتخاب شده بودم. همه کاسه کوزه ها رو سر من پیرمرد شکسته شد. زیاد بیراه هم نرفتند. شاید سر دسته‌شان من نبودم ولی بچه ها به چشم بزرگتر به من نگاه می‌کردند. وقتی گفتم لباس تیره باید بپوشیم، نه تو حرفم نیاوردند. تو آن هوای داغ بلوز تیره زمستانی تن کردیم. فرمانده اردوگاه داشت دیوانه می‌شد. جلوش را نگرفته بودند کارمان ساخته بود. کسی با لگد کوبید به در آهنی. همه چشم دوختیم به دریچه بالای در. چشمانی گرد و ترسیده زل زده بود تو سلول - سطل‌تان پر است؟ نگاه کردم به سطل پلاستیکی. گوشه سلول از کثافت به زردی می‌زد. از جا کنده شدم بوی گند پر شد تو سینه ام. - نه ... چه خورده ایم که پر شده باشد؟ ... مرد در یک چشم بهم زدن غیب شد. صورتم را چسباندم به دریچه. فریاد نگهبان بلند شد و فحش بست به نافم. عقب عقب برگشتم سرجایم. باید به آغل‌ام عادت می‌کردم. هوا تاریک شده بود که دوباره در آهنی را گرفتند زیر لگد. نگاهمان چسبید به دریچه. نور ضعیفی از آن طرف در، تو جان تاریکی سلول نفوذ کرده بود. سایه نگهبان کشیده می‌شد جلو دریچه؛ ولی صدای قفل و کلید به گوش نمی‌رسید. - پس کی غذا می‌دهند؟ .. - هیچ وقت ... امشب از غذا خبری نیست. همه نگاه ها چرخید به طرف من. شانه بالا انداختم و زانوهایم را کشیدم تو بغل‌ام. معده ام داشت سوراخ می‌شد. - چندمین بارت است آمده ای قلعه؟ - اولین بار ... سایه نگهبان پر شد تو دریچه و تاریکی سلول را غلیظ تر کرد. - آمدند - أسكت ... أسكت تا خود صبح لب‌هایمان را دوختیم به هم. حتی صدای نفس‌هایمان هم سکوت سنگین سلول را نشکست. صبح دوباره پی سطل تا نیمه پر شده بود. بوی گندش با بوی کهنگی و نم دیوارهای سیمانی قاتی شده بود. احساس می‌کردم بو و خیسی ادرار چسبیده است به هیکل از رمق افتاده ام. با خودم کلنجار رفتم تا از فکرش بروم بیرون. نمی‌شد. تا مغز استخوانم فرو رفته بود. آن روز را هم تو سلول حبس مان کردند. فقط از دریچه چند بار بیرون را نگاه کردم. چند اسیر رو آبشخور نشسته بودند. آفتاب مستقیم رو کله های از ته تراشیده‌شان می‌زد. نگهبانی قدم‌رو از جلوشان می‌گذشت و بر می‌گشت. کابل‌ها تو دست نگهبانها به مارهای آفتاب خورده می‌ماند. شل و بی رمق دردشان را رو پشتم احساس کردم. وقتی آفتاب میخوردند می چسبیدند رو پوست و گوشت نداشته اسیرها. •┈••✾○✾••┈• ادامه دارد