۲۰۴) گونه ام را بوسید. دستم را گرفت و از اتاق خارج شدیم. مادر با تعجب نگاهم کرد. نزدیکش شدم و با لبخند گفتم: -قشنگه؟ رویا خانم دوخته. با تعجب نگاهی به سرتا پایم انداخت: -بله خیلی قشنگه. دستشون درد نکنه. رو به رویا خانم کرد و گفت: -خیلی زحمت کشیدید. صدای کف زدنِ ساحل و خاله اش و رویا خانم، باعث شد، پدر از اتاق بیرون بیاید. با دیدنم لبخند زد: -مبارکت باشه. مادر بزرگ که هنوز سینا را در آغوش داشت. دستم را گرفت: -مبارکه، چقدر بهت میاد. حس عجیبی داشتم. برای اولین بار، ذوق داشتم. احساس کردم بزرگ شدم. کنار مادر نشستم. متوجه شدم، حال خوشی ندارد. دعا کردم که مرضیه خانم زودتر بیاید. وقتی زنگ در به صدا در آمد، خانم ها به اتاق رفتند و چادر سر کردند. ساحل از اتاق صدایم زد و چادر سفید زیبایی را دستم داد: -البته اگر دوست داری سر کن. راستش از دیدن آن ها با چادر، از خودم شرم کردم. با خوشحالی، گرفتم و روی سرم انداختم. بالاخره همه آمدند. با دیدن امیر در لباس دامادی، نا خداگاه لبخندی به لبم نشست. ریحانه به بازویم زد: -چته؟داماد به این خوشتیپی ندیدی؟ -نه! یعنی داماد بدون مو ندیدم. هیشی گفت و دقیق تر نگاهم کرد: -حالا تو چرا اینقدر خوشگل کردی؟ -خوشگل، منو خوشگلی؟ مسخره ام می کنی؟ -واه، برای چی؟ خب می گم خوشگل شدی دیگه. حرف بدیه؟ با اخم نگاهش کردم. مرضیه خانم کنار مادر نشست و دستش را در دستانش گرفت. دیدم که آهسته با او سخن می گوید. خیالم راحت شد. مراسم به خوبی برگزار شد. چقدر راحت شرایط یکدیگر را پذیرفتند. ساحل با همه شرایط امیر کنار آمد. سرباز بودن. نداشتن شغل ثابت. نداشتن خانه مستقل. نداشتن اتومبیل شخصی. تمام چیزهایی که برای هر دختری آرزو است. حتی قرار شد، چند ماه بعد، جشن عروسی ساده و مختصری بگیرند. دانشجوی نخبه دانشگاه با این همه کمالات و زیبایی، چقدر ساده و راحت به عقدِ جوانی در آمد که از مال دنیا هیچ نداشت. به قولِ ریحانه "فقط دل پاک و قلبی پر از ایمان داشت." 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490