۳۵۵)
#تینا
#قسمت_۳۵۵
روزها به سرعت، پشت سر هم گذشت. زخم پایم روز به روز بهتر می شد. چند روز به جشن مانده بود که جرات کردم عصاها را زمین بگذارم. توی اتاق آرام آرام قدم می زدم که سعید در زد و وارد شد. با دیدنم در حال راه رفتن بدون عصا، با شادی خندید و کنارم ایستاد و دست زد:
-آفرین تینا جان، آفرین.
لبخند زدم در را باز کرد:
-بریم بیرون، همه ببینند.
سری تکان دادم و به سمت در رفتم. کنار ایستاد تا رد شوم. مادر در حال چسباندن آخرین گل ها به ظرف های سفره عقد بود. با دیدنم ذوق زده دست زد:
-وای خدا رو شکر.
آرام به سمت مبل رفتم و نشستم. سعید به سمت آشپزخانه رفت تا برایم شربت بیاورم. از جا بلند شدم و دنبالش رفتم.
-شما بشین دیگه خودم می تونم.
به سمتم برگشت و خندید:
-چشم عزیزم. چی از این بهتر؟!
چند لیوان در سینی گذاشتم و از یخچال، پارچ شربت را برداشتم و لیوان ها را پر کردم.
کمی پایم لنگ می زد ولی با ذوق و شوق برای عزیزترین کسانم که این مدت پرستاری ام می کردند، شربت خنک آوردم. مادر برداشت و تشکر کرد و لبخندی هدیه نگاهم کرد.
سعید بلند شد و سینی را گرفت و به کنارش اشاره کرد:
-بشین، دستت درد نکنه.
کنارش نشستم، لیوان را به دستم داد. صدای باز شدن در حیاط و وارد شدن اتومبیل پدر به حیاط، لبخند را به لبم آورد.
آخرین ملزومات جهیزیه را هم خریده بودند و با رویا خانم به داخل آوردند. بلند شدم و به استقبالشان رفتم. پدر با دیدنم، برق شوق در نگاهش نشست. وسایل را زمین گذاشت و مرا به آغوش کشید و گونه هایم را بوسید.
سرم را به سینه اش چسباندم و ناخداگاه اشکم سرازیر شد. فکر رفتن از این خانه و دوری از خانواده ام، دلم را آزرد.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490