📖
#داستان جذاب و عاشقانه اینک شوکران
(قصه شهید منوچهر مدق)
🍃قسمت هفدهم🍃
به چشم من که منوچهر یک مؤمن واقعی بود و سیّد بودنش به جا.
می دیدم حساب و کتاب کردنش را. منطقه که می رفتیم، نصف پول بنزین را حساب می کرد، می داد به جمشید. جمشید هم سپاهی بود. استهلاک ماشین را هم حساب می کرد. می گفتم: «تو که برای مأموریت آمدی و باید برمی گشتی. حالا من هم با تو برمی گردم. چه فرقی دارد؟»
می گفت: «فرق دارد.»
زیادی سخت می گرفت. تا آنجا که می توانست، جیره اش را نمی گرفت. بیشتر لباس خاکی می پوشید با شلوار کردی. توی دزفول یکی از لباس های پلنگیش را که رنگ و روش رفته بود، برای علی درست کردم. اول که دید، خوشش آمد، ولی وقتی فهمید لباس خودش بوده، عصبانی شد. ندیده بودم این قدر عصبانی شود.
گفت: «مال بیت المال است. چرا اسراف کردی؟»
گفتم: «مال تو بود.»
گفت: «الان جنگ است. آن لباس هنوز قابل استفاده بود. ما باید خیلی بیشتر از این ها دلسوز باشیم.»
لباس هاش جای وصله نداشت. وقتی چاره نبود و باید می انداختشان دور، دکمه هاش را می کّند. میگفت: «به درد می خورند.»
سفارش می کرد حتی ته دیگ را دور نریزم. بگذارم پرنده ها بخورند. برای اینکه چربی ته دیگ مریضشان نکند، یک پیت روغن را مثل آبکش سوراخ سوراخ کرده بود ته دیگ ها را توی آن خیس می کردم، می گذاشتم چربی هاش برود، می گذاشتم برای پرنده ها.
توی دزفول دیگر تنها نبودیم. آقای پازوکی و خانمش آمدند پیش ما، طبقه ی بالا. آقای صالحی تازه عقد کرده بود خانمش را آورد دزفول. آقای نامی، کریمی، ملکی، عبادیان، ربانی و ترابیان هم خانواده شان را آوردند آنجا. هر دو خانواده یک خانه گرفته بودند. مردها که بیش تر اوقات نبودند. ما خانم ها با هم ایاق شده بودیم و یک روز در میان دور هم جمع می شدیم، هر دفعه خانه ی یکی. یک عده از خانواده ها اندیمشک بودند، محوطه ی شهید کلانتری. آنها هم کم کم به جمعمان اضافه می شدند. از علی می پرسیدم: «چندتا خاله داری؟»
می گفت: «یک لشکر.»
می پرسیدم: «چند تا عمو داری؟»
می گفت: «یک لشکر.»
نزدیک عملیات بدر، عراق اعلام کرد دزفول را می زند. دزفولی ها می رفتند بیرون از شهر. می گفتند: «وقتی می گوید، می زند.»
دو سه روز بعد که موشک باران تمام می شد، بر می گشتند. بچه های لشکر می خواستند خانم هاشان را بفرستند شهرهای خودشان، اما کسی دلش نمی آمد برود. دستواره گفت: «همه بروند خانه ی ما، اندیمشک.» من نرفتم. به منوچهر هم گفتم. ادعا داشتم قوی هستم و تا آخرش می مانم. هرچه بهم گفتند، نرفتم. پای علی میخچه زده بود. نمی توانست راه برود. بردمش بیمارستان. نزدیک بیمارستان را زده بودند. همه شیشه ها ریخته بود. به دکتر پای علی را نشان دادم. گفت: «خانم، توی این وضعیت برای میخچه ی پای بچه ت آمده ای اینجا؟ برو خانه ات.»
برگشتم خانه. موج انفجار زده بود در خانه را باز کرده بود. هیچ کس نبود. توی خانه چیزی برای خوردن نداشتیم. تلفن قطع بود. از شیرآب، گِل می آمد. برق رفته بود. با علی دم در خانه نشستیم. یک تویوتا داشت رد می شد. آرم سپاه داشت. براش دست تکان دادم. از بچه های لشکر بودند. گفتم: «به برادر صالحی بگویید ما اینجا هستیم، برایمان آب و نان بیاورد.»...
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی «آستانِ مهر» حرم
#حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanehmehr