#قسمت_شصت
🎧
#رمانتوتکرارنمیشوی
لیلیت خاکی و گلی با جاوید به خانه رفتن شهناز خواهر جاوید با دیدن لیلیت ذوق زده جلو اومد و شروع به تعریف کرد مادر جاوید فریبا خانوم هم تند و تند تایید اما لیلیت تو فکر خودش بود و همش پیش خودش میگفت واقعا خانواده ی خونگرمی هستن شهناز و مادرش داشتن خودشونو برای مراسم ازدواج اماده میکردند اما لیلیت نمیتونست با این موضوع کنار بیاد همش تو ذهنش تصویر سید مهدیش و میدید و باهاش زندگی میکرد .......💔🥺
لیلیت برای استراحت به اتاق خواب رفت تو تنهایی خودش عکس سید مهدی و در اورد و شروع کرد باهاش حرف زدن و فکر کردن ک تصمیم گرفت از این به بعد جاوید رو بجای سید مهدی ببینه ک یکدفعه صدای در اتاق اومد و جاوید اومد داخل لیلیت سریع عکس سید مهدی و بین ۲ تا زانوهاش گذاشت جاوید با ذوق رو بالکن کنار لیلیت نشست و شروع به تماشای برفی ک شروع به بارییدن کرده بود نگاه میکردند اما یکدفعه .......
💔🥺😭
🎙 با خوانش هنرمندانه ی نویسنده ی کتاب مطهرهپیوسته
༺◍⃟჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
تنهاکانال رسمی بانوان حرم
https://eitaa.com/joinchat/3163553795Cd8320e803c